شمارهٔ ۵۱
بازآمد آن ترک ختا کز بیقراران کین کشد یارب مبادا کز خطا خط بر من مسکین کشد دلدادگان از هر طرف برگرد او بربسته صف بگرفته دامانش به کف گه آن کشد گه این کشد گر جان به کف باید نهاد این
۱۰۱ شعر از ملکالشعرا بهار
بازآمد آن ترک ختا کز بیقراران کین کشد یارب مبادا کز خطا خط بر من مسکین کشد دلدادگان از هر طرف برگرد او بربسته صف بگرفته دامانش به کف گه آن کشد گه این کشد گر جان به کف باید نهاد این
گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشد نشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد یوسف مصر نشد آن که به بازار وجود پیره زالی به کلافیش خریدار نشد همره نوح نشد همسر داود نگشت هرکه خدمتگر آهنگر و نج
نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمد درخت سرو ز شادی به اهتزاز آمد بیاکه طره سنبل زشوق گشت پریش بیا که دیده نرگس به راه باز آمد به یاد حضرت زردشت جام باده بنومن که جشن حضرت جمشید جم فراز آ
راستی روی نکویش به گلستان ماند خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند نه همینش دو رخ تازه بود چون گل سرخ که دهانش به یکی غنچه خندان ماند دستگاهی که در آنجا نبود حوروشی گر همه باغ بهشت
آن خط سبز بین که چه زیبا نوشته اند گویی خط از عبیر به دیبا نوشته اند در معنی لب تو ز شنگرف نقطه ای برگل نهاده شرح به بالا نوشته اند یا نسختی ز مهر گیا ثبت کرده اند یا سر خطی بحون د