شمارهٔ ۱ - ترجمه یک شعرترکی
هرکرا دوست شدم دشمن جان گشت مرا بخت من دشمن من بود عیان گشت مرا
۱۹۰ شعر از ملکالشعرا بهار
هرکرا دوست شدم دشمن جان گشت مرا بخت من دشمن من بود عیان گشت مرا
هرکه او نغمه شوری بنواخت ضرر و زحمت شوری نشناخت کار اسلام خراب آن کس کرد که پس ازمرگ نبی شوری ساخت قتل عثمان شد از آن روز درست که عمر کار به شوری انداخت هرکه در بازی خود شوری کرد ت
داشت شخصی از همه عالم سه دوست هرسه با او جور و او با هر سه جور اولین آن ثروتی کز روی سعی کرده حاصل در سنین و در شهور دومین حوری وشی کاو را نبود یک سر مو در دلارایی قصور سومین مجموع
آن چشم سفیدی که بود چشمش کور درکشور ما گشته به بینش مشهور بیهوده کنند نام کاکا الماس برعکس نهند نام زنگی کافور
غذای میر ندیدم ولی به گاه غذا بر اوگذشتم و دیدم که چاکران امیر کمان گروهه به کف گرد سفره خانه او کمین گشاده مگس ها همی زنند به تیر