شمارهٔ ۳ - فخریه - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۳ - فخریه
ملکالشعرا بهاردگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا
بسی حله آورد و ببرید و دوخت
به نوروز خیاط باد صبا
یکی را به بر ارغوانی سلب
یکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگار
به پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سروبن
یکی سبز کسوت ز سر تا به پا
برافکند بر دوش بید نگون
ز پیروزه دراعه ای پربها
بسی ساخت بازیچه و پخش کرد
به اطفال باغ از گل و از گیا
به دست یکی پیکری خوب چهر
یکی بسته شکلی به رخ بلعجب
یکی هشته تاجی به سر خوشنما
یکی را به بر طرفه ای مشگ بیز
یکی را به کف حلقه ای عطرسا
پس آنگه بسی عقد گوهر ز هم
بر آن شد که آید به یغمای باغ
بنالید از آن درد ابر سیاه
تو گفتی سیه بنده ای کرده جرم
دهد خواجه اکنون مر او را جزا
ببارد ز مژگان سرشک آنچنان
کزان تر شود باغ و صحن سرا
گه از خشم دندان نماید همی
ببالد چمن زان خروش و غریو
نگه کن به ایران ز ده سال پیش
ز آشوب و غوغا و قحط و غلا
ذخیره تهی تر از آن هر دوتا
به یغمای این ملک داده صلا
به هر گوشه ای ظالمی مقتدر
به هر دسته ای مفسدی مقتدا
به هر برزن و کوی گرد آمده
به شهر ری اندر به هر یک دو ماه
وطن دوستان سر ز خجلت به زیر
تو بودی که در جنگ خونین رشت
تو بودی که کردی به رزم جنوب
به دربا و صحرا تن خود فدا
تو بودی که گرگان ز نیروی تو
توبودی کز آن پست و تیره مغاک
هم ازکلک او مایه خواهم همی
دریغا جدا ماندم از مهر شاه
چو من نیکخواهی کم آید به دست
وطنخواه و بیدار و باتجربت
گریزان ز زرق و فریب و ربا
برون ز اختصاصی که دارم به شعر
ز حیوان و انسان و آب و گیا
ز تبدیل و از نشو و از ارتقا
ز تصنیف الحان و از صرف و نحو
ز تشریح و تاریخ و جغرافیا
فزون زین هنرها که از هر یکش
چه غم گر بمیرم به کام حسود
که ماند پس از من ز من شعرها
گر از شعر شاید که پوشش کنند
نه از روی بیداد وبخل و جفا
سخن های ما خود ز دل خاسته است
در آن نیست یک ذره ریو و ریا
به نیک و بدکار ما پی برند
پس از ما چو خوانند اشعار ما
بر آنم که شعرم نگوید دروغ
بوبژه که در شعرم اغراق نیست
صریح است و پاکیزه و جانفزا
به لفظ ار به کس اقتفا کرده ام
به معنی نکردم به کس اقتفا
به یزدان گریزم من از این بلا
که مصراع ها نیست از هم جدا
من اینسان توارد ندارم به شعر
که این شیوه ی تازه باری چرا
زبان را نگه دارد از انحطاط
ولی نثر پیشین چنان ابتر است
که مقصود را کرد نتوان ادا
همان نظم خاص است و نثر است عام
در ایران به تازی نبشتند نثر
که در نثر تازی فراخ است جا
به نثر اعتنایی نبوده است پیش
که بوده است افزون به شعر اعتنا
ز آرایش و لون و برگ و نوا
که تقلید از آنان بود نابجا
نشان ده اگر هست نثری تمام
که بر جای پایش توان هشت پا
گر این طرز تحریر بودی گزاف
نکردی به هر مغز چون مل اثر
ندادی به هر بزم چون گل صفا
هرآن چیز کان را پسندند خلق
دربغا که خیره است چشم حسود
ببستند از اینگونه بس افترا
که شعر است قرآن و بی معنیست
الا تا گلستان به فصل بهار
چو روی نکو بان شود دل گشا
تو را دولت و دولتت را بقا