شمارهٔ ۴۶ - منقبت سیدالشهداء (ع)
ملکالشعرا بهاردل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست
سخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست
بینی آن زلف که سیسنبر و سوسن بر اوست
دل من فتنه بر آن سوسن و سیسنبر اوست
چون فروپیچد و برتابد و بربندد
گویی از غالیه اکلیلی زیب سر اوست
باز چون برفکند بند و رها سازد زلف
گویی از مشک یکی پیرهن اندر بر اوست
ابلهان جمله درازند و دراز است آن زلف
به افسون ها که در آن حلقه افسونگر اوست
چون سرش چیده شود نیک پسندیده شود
که بدان فتنه گری گو تهی اندر خور اوست
سر آن زلف ببرند به آیین و رواست
که پریشانی یک شهر به زیر سر اوست
هر درازی نبود ابله و هرگونه رند
