شمارهٔ ۵۷ - نفثة المصدور
ملکالشعرا بهارفریاد ازین بیس المقر وین برزن پر دیو و دد
این مهتران بی هنر وین خواجگان بی خرد
شهری برون پر هلهله وز اندرون چون مزبله
افعی نهفته در سله کفچه فشرده در سبد
قومی به فطرت متکی نی احمدی نی مزدکی
سر تافته در گبر کی از مسمغان و هیربد
گفتند دانایان مه مه زاید از مه که ز که
از مردم به کار به وز کشور بد کار بد
کی زین سراب خشم و کین شهد آید و ماء معین
کندوش خالی ز انگبین و آکنده چاهش زانگژد
در پیرهنشان اهرمن گشته نهان همباز تن
زنده به دیو است این بدن این دیو هرگز کی مرد
هر خواجه محض آزمون چو ن اشتر مست حرون
بر مردم خوار زبون نهمار پراند لگد
