شمارهٔ ۸۶ - شهربند مهر و وفا
ملکالشعرا بهاردر شهربند مهر و وفا دلبری نماند
زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست چه سود از وجود دل
آیینه گو مباش چو اسکندری نماند
عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ
بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند
ای بلبل اسیر به کنج قفس بساز
اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان بسوز که در باغ خرمی
زین خشکسال حادثه برگ تری نماند
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت
کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات
غیر از طریق دام ره دیگری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن
طوری به باد رفت کزآن اخگری نماند
هر در که باز بود سپهر از جفا ببست
