شمارهٔ ۱۸۸ - پیری
ملکالشعرا بهارزد پنجه وپنج پنجه ام برتن
زین پنجه عظیم رنجه گشتم من
یاربم نکرد زور سرپنجه
با پنجه روزگار مردافکن
شد لاشه عمر پیر و فرسوده
وبن کره بخت همچنان توسن
خندان خندان جوانیم دزدید
خردک خردک زمانه رهزن
گریان گشتم ز پیری و خندید
بر گریه من ستاره ریمن
برخاست جوانی از برم گریان
پیری ببرم طپید چشمک زن
آن یک به هزار نعمت آماده
این یک به هزار نکبت آبستن
آن رفت و نهاد بیم باد افراه
این آمد و برد امید پاداشن
از پای فتادم و نیاسودند
