شمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ
ملکالشعرا بهارفغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعب تر
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
به هر زمین که باد جنگ بر وزد
به حلق ها گره شود هوای او
در آن زمان که نای حرب در دمد
زمانه بی نوا شود ز نای او
به گوش ها خروش تندر اوفتد
ز بانگ توپ و غرش و هرای او
جهان شود چو آسیا و دم به دم
به خون تازه گردد آسیای او
رونده تانک همچو کوه آتشین
همی خزد چو اژدها و در چکد
به هر دلی شرنگ جانگزای او
شکار اوست شهر و روستای او
اجل دوان چو جوجه از قفای او
چو پاره پاره ابر کافکند همی
به هر کرانه دستگاهی آتشین
ز دود و آتش و حریق و زلزله
ز اشک و آه و بانگ های های او
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به خون کشیده موزه و ردای او
به هر زمین که بگذرد بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
دو چشم و گوش دهر کور و کر شود
جهانخوران گنجبر به جنگ بر
نبینی آن که ساختند از اتم
نهیبش ار به کوه خاره بگذرد
شود دو پاره کوه از التقای او
تف سموم او به دشت و در کند
شود چو شهر لوط شهره بقعتی
کز این سلاح داده شد جزای او
نماند ایچ جانور به جای بر
نه کاخ و کوخ و مردم و سرای او
به ژاپن اندرون یکی دو بمب از آن
فتاد و گشت باژگون بنای او
تو گفتی آن که دوزخ اندر او دهان
گشاد و دم برون زد اژدهای او
سپس به دم فروکشید سر به سر
ز خلق و وحش و طیر و چارپای او
بود یقین که زی خراب ره برد
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخوران غرب و اولیای او
گرفتم آنکه دیگ شد گشاده سر
کسی که در دلش به جز هوای زر
رفاه و ایمنی طمع مدار هان
به خویشتن هوان و خواری افکند
کسی که در دل افکند هوای او
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
مبین به چشم ساده در غنای او
که شوم تر لقایش از عطای او
شکفته مرز و باغ دلگشای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آن که جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شگفته شد چو من
بر این چکامه آفرین کند کسی
ز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
فغان از این غراب بین و وای او