شمارهٔ ۲۴۳ - قهر و آشتی
ملکالشعرا بهارای ماه دو هفته یاد ما کردی
احسنت خوش آمدی صفا کردی
دشمن کامی گذاشتی وز مهر
خود را نفسی به کام ما کردی
بیگانه ز رشک خون همی گرید
زین سان که تو یاد آشنا کردی
بیگانه پرست بوده ای و امروز
دانم کان خوی بد رها کردی
از کرده تو را خجل همی بینم
خواهی که نپرسمت چرا کردی
نندیشی از آنکه بارها با من
صد گونه گره زدی و واکردی
بس راز نهان که داشتم با تو
رفتی و به جمله برملا کردی
وامروز چه شد که آمدی زی من
این مرحمت آخر از کجا کردی
این لطف به خاطر من مسکین
یا آنکه به خاطر خدا کردی
یا در حق من عطوفت شه را
دیدی و ز روی من حیا کردی
ای شاه ز پاکی نیت خود را
اندر خور مدحت و ثنا کردی
