شمارهٔ ۲۶۳ - خواطر و آراء
ملکالشعرا بهارز تقوی عمر ضایع شد خوشا مستی و خودکامی
دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی
به آزادی و گمنامی و خودکامی برم حسرت
که فردوس است آزادی و گمنامی و خودکامی
ز عمر نوح کاندر محنت طوفان به پایان شد
به کیش من مبارک تر بود یک لحظه پدرامی
بگفتا رو به رفتار خوش و نیکو مرو از ره
که بر لوح نیت بستند نقش نیک فرجامی
بزرگان را بکندی طعنه کم زن کاختر گردون
به گامی طی کند قوسی ز گردون را به آرامی
حقیقت پیشه را یک عمر بدنامی موافقتر
که شهرت پیشه را یک لحظه تشویش نکونامی
بسا رشکا که از اندیشه راحت برد هردم
به یک سرگشته گمنام یک سرکرده نامی
جهان را پختگی بر نوجوانان می کند کوته
که طولانی کند بر شاخ عمر میوه را خامی
ز بازوی توانا و دل آسوده محکم
به صد علامه دارد فخر یک برزیگر عامی
ز دانش نخوتی خیزد که با دانا درآمیزد
