شمارهٔ ۲۶۶ - دل شکسته
ملکالشعرا بهاربدرود گفت فر جوانی
سستی گرفت چیره زبانی
شد نرم همچو شاخه سوسن
آن کلک همچو تیغ یمانی
نزدیک سیر و کندو کسل شد
آمال دور سیر جوانی
شد خاکسار دست حوادث
آن آبدار گوهر کانی
شد آن عذار دلکش پژمان
گشت آن غرورونخوت فانی
تیر غمم نشست به پهلو
چندان که پشت گشت کمانی
در سی و پنج سالگی عمر
هفتاد ساله گشت امانی
زیرا بهر دو دست زمانه
بر من نواخت پتک نوانی
چون خردسالگان به خروشم
زبن سالخوردگی و شمانی
شد هفت سال تا ز خراسان
