شمارهٔ ۲۷۶ - راز طبیعت
ملکالشعرا بهاردوش در تیرس عزلت جان فرسایی
گشت روشن دلم از صحبت روشن رایی
هرچه پرسیدم ازآن دوست مراداد جواب
چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید
میخ ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمه صد وصله که از طول زمان
پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست بگو
منتهایی بودش یا بودش مبدایی
گفت از اندازه ذرات محیطش چه خبر
حیوانی که بجنبد به تک دریایی
گفتم آن مهر منور چه بود گفت بود
در بر دهر دل سوخته شیدایی
گفتم این گوی مدورکه زمین خوانی چیست
گفت سنگی است کهن خورده برو تیپایی
گفتم این انجم رخشنده چه باشد به سپهر
گفت بر ریش طبیعت تف سربالایی
گفتمش هزل فرو نه سخن جد فرمای
کفت والاتر از این دنیی دون دنیایی
