نکیر و منکر
ملکالشعرا بهارچون فرو بردند نعشم را به گور
خاک افشاندند و زان گشتند دور
ناگهان آواز پایی سهمناک
کرد گوشم را خبر از راه دور
من بسان خفته زان آواز پای
جستم و آمد به مغز اندر شعور
نه هوا و نه فضا و نه نسیم
سینه تنگ و پای لنگ و جسم عور
لیک در آن حفره تاریک و تنگ
هر دو چشمم خیره شد ناگه ز نور
گوشه ای از خاک من شد چاک و زان
کرد منکر ب ارفیق خود ظهور
دو فرشته چون دو فیل خشمگین
من فتاده پیش ایشان همچو مور
من به زحمت از فشار گور لیک
آن دو می کردند هر جانب عبور
