اهلا و سهلا - ملکالشعرا بهار | ناهیداهلا و سهلا ای نسیم بهار
ای قاصد زلف یار
از زلف یار آیی چه داری بیار
ای کاروان تتار
گویی هنوز ای نفخه مشکبار
هست آن سیه زلف یار
آشفته و سرگشته و بی قرار
از بار دل های زار
گو هنوز آن بستگی های دل
نگشوده از پای او
وآن کنج ویران است مأوای دل
رنج است کالای او
دلبر ندارد هیچ پروای دل
غافل ز غوغای او
دل نیز باشد خسته و داغدار
ز اندوه هجران یار
نی نی خطا گفتی چنین نیست راز
کز جور دل ها سر کشیده است باز
کان سرکشی بگذشت و آن روزگا ر
زهری که پنهان بود در جام هجر
یک سر گذشت آغاز و انجام هجر
گردد پریشان تر ز زلف حبیب
گل را نباشد ناز بر عندلیب
وز گل ندارد شکوه نالان هزار
کآذر مهش آ ذر فروزد به جان
کاردیبهشت آید چو اسفندیار
کاندر چمن تازد دگرباره وی
گر بشکند عهد از ره جهل و غی
خوش باشد ار زین شاه گیرند پند
بندند بر ملت در چون و چند
کافزون تر است از حیله شهریار
از مکر دم درکش چنین گفت حق
پیمان شکن را خصم دین گفت حق
پیمان قران را بدار استوار
وز پردلی تان گشته شادی گوار
رانند تحسین ها به مردانگی
واندر بطون دهر جست انتشار
ایرانیان را جان و دل زنده شد
زبن رو نمودند از سعادت شعار
گشت از شما بنیاد ایمان متین
طوبی بر این سلطان والاتبار
سلطان محمدخان خامس که بخت
زببنده خرگاه و دیهیم و تخت
آری بزرگان را به هر روزگار
وی نام عثمان خان غازی بلند
ای از تو در خلد برین شادمند
وی از تو در باغ جنان شادخوار
عدل و مساوات است نعم السیر
جور و ستبداد است بیس الشعار
عبدالحمید از جهل مبرم چه دید
وز جور و استبداد جز غم چه دید
جاهل به جز محنت ز عالم چه دید
زین رو بباید علم کرد اختیار
شاهد شدی از جان و دل یار علم
گرم است در ملک تو بازار علم
چون کرده ای با نیکویی کار علم
کار تو از علم تو گیرد قرار
کز جان و دل فرمانبر دولت است
تا خود شود بنیاد دین پایدار
دامان دل را پاک دار از ستم
بر جان خلق ای فیض مطلق بدم
بر کشت ملک ای ابر رحمت ببار
ایرانیان را یار و دمساز کن
تا دین شود زین اتحاد آشکار
ز آن رو که خود می دید بی چون و چند
در ملک ایران شد به عهدش بلند
او رفت و واماندند ایرانیان
وز رفتن او نیز رفت از میان
واکنون فرو بستند ملت میان
خوش باشد ار سلطان گیهان مدار
تا این دو ملت بار دیگر شوند
زان کج نهادی ها مکدر شوند
بر ما ز روس و انگلیس است بیش
بر ما رسد هردم دوصد گونه نیش
شد مملکت بی خانمان و پریش
هرکس چو داماد آید از هر کنار
غافل که اسلام این قدر پست نیست
ور بیشه از شیران تهی هست نیست
این خانه باری خانه مست نیست
بیرون شوند از خانه هوشیار
والا شود آری از این رهگذار
تا مرد را از بخت فرخندگی ست
تا ملک را از عدل پایندگی ست
تا جان و تن سرمایه زندگی ست
بادا نگهدارت به لیل و نهار