از ماست که بر ماست
این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان س
۹ شعر از ملکالشعرا بهار
این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان س
اهلا و سهلا ای نسیم بهار ای قاصد زلف یار از زلف یار آیی چه داری بیار ای کاروان تتار گویی هنوز ای نفخه مشکبار هست آن سیه زلف یار آشفته و سرگشته و بی قرار از بار دل های زار گو هنوز آ
ای مردم ایران همگی تند زبانید خوش نطق و بیانید هنگام سخن گفتن برنده سنانید بگسسته عنانید در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید از بس که جفنگید از بس که جبانید گفتن بلدید اما کردن نتوانید
از خواص است هر آن بد که رود بر اشخاص داد از دست خواص کیست آن کس که ز بیداد خواص است خلاص داد از دست خواص داد مردم ز عوام است که کالانعامند به خدا بدنامند که خرابی همه از دست خواص ا
از عوام است هرآن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام کار اسلام ز غوغای عوام است تمام داد از دست عوام دل من خون شد درآرزوی فهم درست ای جگرنوبت توست جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام
پروانه و شمع و گل شبی آشفتند در طرف چمن وز جور و جفای دهر با هم گفتند بسیار سخن شد صبح نه پروانه به جا بود و نه شمع ناگاه صبا بر گل بوزید و هر دو با هم رفتند من ماندم و من
عیدنوروزاست هر روزی به ما نوروز باد شام ایران روز باد پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد روز ما بهروز باد برق تیغ ماجهان پرداز و دشمن سوز باد جیش ما کین توز باد سال استقلال ما را ب
سرمدا شعری که گفتی خوب بود صاف و بی تعقید و خوش اسلوب بود مطلبش مطلوب بود لیک تاریخی که گفتی سر بسر با حقیقت جفت نامد درنظر فکرکن بار دگر شاعرانی که ببردی نامشان کردی از روی ادب اک
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست کار ایران با خداست شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته ز دست هردم از دستان مست