رباعی مستزاد
ملکالشعرا بهارپروانه و شمع و گل شبی آشفتند
در طرف چمن
وز جور و جفای دهر با هم گفتند
بسیار سخن
شد صبح نه پروانه به جا بود و نه شمع
ناگاه صبا
بر گل بوزید و هر دو با هم رفتند
من ماندم و من
پروانه و شمع و گل شبی آشفتند
در طرف چمن
وز جور و جفای دهر با هم گفتند
بسیار سخن
شد صبح نه پروانه به جا بود و نه شمع
ناگاه صبا
بر گل بوزید و هر دو با هم رفتند
من ماندم و من