تدبیر پری بانو
شب رسید و مهر روشن شد نهان شد سیه چون جان اهریمن جهان تیرگی گسترده شد از باختر شد خراسان چون رخ عفریت نر لعلگون شد خاوران در افق شد زهره گرم دلبری کاه پیدا گه نهان همچون پری می زدن
۱۰ شعر از ملکالشعرا بهار
شب رسید و مهر روشن شد نهان شد سیه چون جان اهریمن جهان تیرگی گسترده شد از باختر شد خراسان چون رخ عفریت نر لعلگون شد خاوران در افق شد زهره گرم دلبری کاه پیدا گه نهان همچون پری می زدن
حربه مردم فلاخن بود و سنگ دیو را گرزگران ابزار جنگ چون که دیو از آدمی گشتی ستوه جانب آتش فشان جستی به کوه آتش افشاندی به چنگ شامگاهان کآدمیزاد دلیر خفتی وگشتی دل از پیکار سیر تاختی
گوش کن ای بلبل شیرین سخن ای گل خوش نکهت باغ وطن ماجرای خویشتن روزگار باستان خویش را باستانی داستان خویش را سر بسر بشنو ز من این حکایت از کتاب و نامه نیست وین سخن ها از زبان خامه نی
بر در آن کاخ سیصد پاسدار جمله برکف گرزهای گاوسار کودکان ماهرو در پیش در بهر خدمت تنگ بربسته کمر با رخی چون گلستان کرده بهر روشنی برگرد باغ تعبیه ازگوهران شبچراغ مجمری زرین به قندیل
بود با اهریمنان دانش فزون پختن و معماری و رمی و فسون خط و رسم وپوشش و بافندگی پای کوبی می کشی خوانندگی با دگر علم و فنون چهر آنان سر بسر بی موی بود نسل زیبا روی ناخوش خوی بود مرد و
چون برامد آدمیزاد از کمین بود در دست پریزادان زمین ملکشان ملک یمین بودکیتی زان جماعت مال مال از محیط هند تا قطب شمال وزمراکش تا به چین پس بنی الجان بر خداکافر شدند وز ره حق باره دی
دید تهمورث چو بر آن دوکنیز گفت با شیدسپ کای پیر عزیز این دو دختر را جمالی بیمرست یا پری خود ز آدمی زیباتر است همچو من بنگر تو نیز گفت شیدسپ ای جهان را روشنی دور باش از فکرت اهریمنی
پیشکار اهرمن دیو فریب خند خندان با دو چشمان اریب خودی از فیروزه بر سر شاهوار تکمه زر بر قبای زرنگار همره یکدسته دیب جملگی زیبارخ و آراسته رخ ز دوده گیسوان پیراسته هدیه ها و لوحه ها
در بر بانو زن و مردی فقیر برده بودند از بنی آدم اسیر آن جوان زن نام او میشایه بود شوهر او میشی پر مایه بود هوشمند و تیز ویر جمله از دیوان زبان آموخته هم ره و رسم دبیری توخته میشی و
از پری بانو رسولی ارجمند زی تو آید ای شهنشاه بلند دیو زادی گربزی خودکامه ای هدیه ها آرد برت با نامه ای تا رهاند شه ز بند لیک بانو گویدت بیدار باش من درین کارم تو هم برکار باش بند خ