غزل شمارهٔ ۱
آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگ کردیم رسوا در پرده پختیم سودای خامی چندان که خندید آیینه بر ما از عالم فاش بی پرده گشتیم پنه
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگ کردیم رسوا در پرده پختیم سودای خامی چندان که خندید آیینه بر ما از عالم فاش بی پرده گشتیم پنه
به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی دارد چو شبنم سر به مهر اشک می بالد نگاه آنجا به یاد محفل نازش سحرخیزست اجزا
به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را مبادا خشکی افشاردگلوی شیشه مل را ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان کن جهان تا گرد دل گیرد پریشان سازکاکل را چسان رازت نگهدارم که این سررشته
جایی که جام در دست آن مه خرام دارد مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد عام است ذکر عشاق در معبد خیالش گر برهمن نباشد بت رام رام دارد دی آن نگار مخمور در پرده گردشی داشت امروز صد خراب
ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد به وضع غنچه فرصت می دهد آواز گل ها را که لب زینهار مگشایید خاموشی چمن دارد ز ساز و برگ آسایش چه دارد من