غزل شمارهٔ ۱۵۸
بیدل دهلویبیاکه جام مروت دهیم حوصله را
به سایه کف پا پروریم آبله را
به وادیی که تعلق دلیل کوشش هاست
ز بار دل به زمین خفته گیر قافله را
ز صاحب امل آزادگی چه مکان است
درین بساط گرانخیزی است حامله را
ز انقلاب حوادث بزرگی ایمن نیست
به طبع کوه اثر افزونتر است زلزله را
محبت از من و تو رنگ امیتازگداخت
تری و آب سزاوار نیست فاصله را
به کج ادایی حسن تغافلت نازم
که یاد اوگله ناز می کندگله را
چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل
مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را
