غزل شمارهٔ ۷۰۶
بیدل دهلویحیرت دمیده ام گل داغم بهانه ای ست
طاووس جلوه زار تو آیینه خانه ای ست
غفلت نوای حسرت دیدار نیستم
در پرده چکیدن اشکم ترانه ای ست
دردسر تکلف مشاطه برطرف
موی میان ترک مرا بهله شانه ای ست
حسرت کمین وعده وصلی ست حیرتم
چشم به هم نیامده گوش فسانه ای ست
ضبط نفس نوید دل جمع می دهد
گر فال کوتهی زند این ریشه دانه ای ست
زین بحر تا گهر نشوی نیست رستنت
هر قطره را به خویش رسیدن کرانه ای ست
مخصوص نیست کعبه به تعظیم اعتبار
هرجا سری به سجده رسید آستانه ای ست
آنجا که زه کنند کمان های امتیاز
منظور این و آن نشدن هم نشانه ای ست
در یاد عمر رفته دلی شاد می کنم
رنگ پریده را به خیال آشیانه ای ست
بیدل ز برق وحشت آزادی ام مپرس
این شعله را برآمدن از خود زبانه ای ست
