غزل شمارهٔ ۸۷۰
بیدل دهلویآمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت
نشیه در سر می به ساغر گل به دامان بینمت
همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم
این زمان همچون نگه درچشم حیران بینمت
گرد دامانت به مژگان نیاز افشانده ام
بی کسوف اکنون همان خورشید تابان بینمت
ای مسیحا نشیه رنج دو عالم احتیاج
برنگه ظلم است اگرمحتاج درمان بینمت
دیده خمیازه سنجی چون قدح آورده ام
تا به رنگ موج صهبا مست جولان بینمت
عالمی ازنقش پایت چشم روشن می کند
اندکی پیش آی تا من هم خرامان بینمت
حق ذات تست سعی دستگیریهای خلق
تا ابد یارب عصای ناتوانان بینمت
عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست
آنچه دل ممنون دیدنها شود آن بینمت
غنچگیهایت نصیب دیده بیدل مباد
چشم آن دارم که تا بینم گلستان بینمت
