غزل شمارهٔ ۱۸۸۷
بیدل دهلویچه دهد تردد هرزه ات ز حضور سیر و سفر به کف
که به راه ما نگذشته ای قدمی ز آبله سر به کف
دلت از هوس نزدوده ای ره معنیی نگشوده ای
ز جنون سر به هوا مرو چو سحاب دامن تر به کف
ستم است میل طبیعتت به غبار عالم بی بقا
ز محیط تا قدحت رسد مشکن خمار نظر به کف
ز غرور طاقت بی یقین مفروش ما و من آنقدر
که رسی به عرصه امتحان زگداز زهره جگر به کف
کشد از مزاج تو تا به کی در فیض تهمت بستگی
زگشاد عقده دست و دل به درآکلید سحر به کف
تو بهشت نقد حقیقتی به امید نسیه الم مکش
بگذر ز عشرت مبهمی که رسد زمان دگر به کف
نه مرا بضاعت و طاقتی نه تو را دماغ مروتی
ز نیاز پنبه در آستین چه برم به سنگ شرر به کف
به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیره عافیت
چو سحر زدم به فضولیی که نه بال ماند و نه پر به کف
به هزار گنج گهر کسی نخرد برات مسلمی
به حقیقت گل این چمن نرسیده خواجه زر به کف
نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم
صدف قناعت بیدلم ز دل شکسته گهر به کف
