غزل شمارهٔ ۲۰۵۵
بیدل دهلویزین باغ هم چو شبنم رنج خیال بردم
هر کس طراوتی برد من انفعال بردم
ماه از تمامی این جا آرایش کلف داشت
من نیز رنج فطرت بهر کمال بردم
در دیر ناامیدی دل آتشی نیفروخت
آخر به دوش حسرت چون شب زگال بردم
داد دل از عزیزان کس بیش از این چه خواهد
در مجلس کری چند فریاد لال بردم
با وضع اهل عالم راضی نگشت همت
هر کلفتی که بردم زین بدخصال بردم
دل را تردد جاه از فقر کرد غافل
در آرزوی چینی عرض سفال بردم
چون شعله کز ضعیفی خاکسترش پناه است
پرواز منفعل بود سر زیر بال بردم
یاد نگاهی امشب بر صفحه ام زد آتش
رفتم ز خویش و با خود فوج غزال بردم
تنهایی ام برآورد از تنگنای اوهام
زین ششدر آخر کار بازی به خال بردم
بیدل به این سیاهی کز دور کرده ام گل
پیش یقین خود هم صد احتمال بردم
