غزل شمارهٔ ۲۱۲۵
بیدل دهلویخون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم
بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم
عمریست پر افشان جنونم چه توان کرد
چون ناله درین کوه به سنگی نرسیدم
خود داری من سد ره عمر نگردید
از سکته چو معنی به درنگی نرسیدم
چندین فلک آغوش کشید آینه شوق
اما به عصای دل تنگی نرسیدم
راحت چقدر غفلت انجام طرب داشت
از سایه گل هم به پلثگی نرسیدم
این بزم به جز نشیه اوهام چه دارد
جامی نگرفتم که به بنگی نرسیدم
یک گا م درین مرحله ام قطع نگردید
کز یاد نگاهت به فرنگی نرسیدم
چندانکه ز خود می روم آن جلوه به پیش است
رنگی نشکستم که به رنگی نرسیدم
بیدل ز گریبان دری و بی سر و پایی
ممنون جنونم که به ننگی نرسیدم
