غزل شمارهٔ ۲۳۱۲
بیدل دهلویمنم آن نشیه فطرت که خمستان قدیم
دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم
ندمیدم ز بهاری که چمن ساز نفس
صبح ایجاد مرا خنده نماید تعلیم
بیش از آن است در آیینه من مایه نور
که به هر ذره دو خورشید نمایم تقسیم
در بهاری که منش غنچه تمکین بندم
وضع شبنم نکشد تهمت اجزای نسیم
شوقم آن دم که پر افشاند به صحرای عقول
گشت یک عالم ارواح در اندیشه جسیم
قصر سودای جهان پایه قدری می خواست
چترزد دود دماغ من وشد عرش عظیم
فطرتم ریخت برون شور وجوب و امکان
این دو تمثال در آیینه من بود مقیم
به گشاد مژه ام انجمن آرای حدوث
به شکست نفسم آینه پرداز قدیم
شعله بودم من و می سوخت نفس شمع مسیح
من قدح می زدم و مست طلب بود کلیم
پیش ز ایجاد به امید ظهور احمد
داشت نور احدم درکنف حلقه میم
