غزل شمارهٔ ۲۴۴۱
بیدل دهلویاشکم ز بی قراری زد بر در چکیدن
افتادن است آخر اطفال را دویدن
از تیغ مرگ عاشق رنگ بقا نبازد
عمر دوباره گیرد چون ناخن از بریدن
فقر است و نقد تمکین جاه است و موج خفت
از بحر بی قراری از ساحل آرمیدن
ارباب رنگ دایم محو لباس خویش اند
از داغ نیست ممکن طاووس را پریدن
بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب
زندان بی قراران نبود جز آرمیدن
