غزل شمارهٔ ۲۴۵۶
بیدل دهلویاز خود سری مچینید ادبار تا به گردن
خلقی ست زین چنین سر بیزار تا به گردن
ای غافلان گر این است آثار سربلندی
فرقی نمی توان یافت از دار تا به گردن
تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد
چون موست پیکر ما یک تار تا به گردن
زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت
آفات همچو سیل ست درکار تابه گردن
تمکین نمی پسندد هنگامه رعونت
زین وضع زیر تیغ ست کهسار تا به گردن
فرداست خاک این دشت پا بر سر شکسته ست
امروز در ته پاش انگار تا به گردن
خلقی ست زین جنونزار عریان بی تمیزی
دستار تا به زانو شلوار تا به گردن
رنج خلاب دنیا مست بهار خوبی ست
تا پا نهی که رفتی یک بار تا به گردن
مینای این خرابات بی می نمی توان یافت
در خون نشستگانند بسیار تا به گردن
از حرص ما تعلق دارد سر تملق
چندیش پای در گل بگذار تا به گردن
