بخش ۱
این نسخه ز گفته بلند اقبال است مطبوع وپسندیده اهل حال است گرچه سخن از بلبل وگل گفته ولی عیبش منما که احسن الاقوال است بسم الله الرحمن الرحیم بنام خداوند عرش عظیم که بر بندگانست لطف...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این نسخه ز گفته بلند اقبال است مطبوع وپسندیده اهل حال است گرچه سخن از بلبل وگل گفته ولی عیبش منما که احسن الاقوال است بسم الله الرحمن الرحیم بنام خداوند عرش عظیم که بر بندگانست لطف...
ای همه هستی ز تو پیدا شده چشم ودل از تور تو بینا شده آوری از خار گل از نی شکر پروری اندر دل خارا گهر جانور از نطفه تو آری نه کس بخشش وانصاف تو داری وبس هستی عالم همه از فضل توست قو...
لک الحمد یا ذالعلا والکرم لک الشکر یا ذالعطا والنعم به امر تو بر پا بود نه فلک ثنا درفلک از تو گوید ملک ز خاک وز آب وز باد وزنار که هستند اضداد هم این چهار چه خوش نقشها آشکارا کنی ...
حمد بی حد و ثنای بی عدد هست شایان خداوند احد آنکه از امر کن ازجود وکرم عالمی را کردموجو از عدم آنکه می باشد به هر شییی قدیر نه شریکی هست او را نه نظیر آسمان را بی ستون بر پای داشت ...
کن احسان که انسان عبیدت شود اگر روز قتل است عیدت شود به احسان توان خلق رابنده کرد به احسان توان مرده را زنده کرد که بی جان بود آنکه را نیست نان بلی مرده است آنکه رانیست جان بده نان...
الهی بزرگی بزرگی نما همی رحم و رأفت بفرما به ما نداریم چیزی جز اعمال زشت چه زشتیم وخواهیم حور وبهشت چو نام توغفار شد ز آن سبب همه کار ما شد گنه روز و شب شودلطفت ار شامل حال ما بلند...
گل از بلبل از بس که در خنده شد ز خود بلبل زار شرمنده شد به بلبل بگفت ار به من عاشقی اگر من چو عذار تو چون وامقی نمردی چرا در فراق از غمم که تا زنده گردی کنون از دمم مگر عاشقی کاری ...
اگر درحقیقت کسی عاشق است به عذرا عذاری دلش وامق است نیاید به جز دلبرش در نظر نه سر داند از پا نه پا را ز سر به دنیا نه خور باشد او را نه خواب به عالم نداند گناه از ثواب لبی باشدش خ...
روایت است که چون ماند سیدالشهدا میان قوم ستم پیشه بی کس وتنها به جا نماند ز یاران او کس دیگر به جز جوان دو نه ساله اش علی اکبر بخواست تا که به میدان کارزار رود به جنگ قوم جفا جوی ن...
مپندار جسم تو چون خاک شد زلوح جهان اسم تو پاک شد مپندار چون رفتی از اینجهان نمانددگر از تونام ونشان تو را پایه هر جاست برتر شود توراجا به گلگشت دیگر شود نگویی چومردی فنا میشوی که ل...
دلا حاجت خود بردوست بر که مأیوسی آرد زجای دگر روا نیست حاجت به کس بردنت که باشد نکوتر از او مردنت طمع را چه خوش باشدار سر بری اگر نان نباشد به خوان خون خوری بکن فرش از خاک اگر فرش ...
دلبر من با رخ چون آفتاب نیمشب آمد بر من بی نقاب طره او ریخته بر دوش او شد دل وجان واله و مدهوش او قامت او طوبی وکوثر لبش برتنم افتاد تب از غبغبش چهره او سوره والشمس بود از کف خلقی ...
چنان بلبل ازحرف گل رنجه شد که گفتی گرفتار اشکنجه شد گمان کرد کو راتمسخر نمود دمادم به افغان وغوغا فزود بپرسید از حال اوفاخته چودیدش چنین زار و دلباخته شکایت زگل کرد در پیش او بیان ...
عشق دانی چیست ترک آرزوست بلکه ترک دل که منزلگاه اوست عقل اگر داری مشو از عشق دور انه مفتاح ابواب السرور ترک مال وجان به عشق دوست کن دوستی کن هر چه رای اوست کن از شراب عشق اگر لب تر...
بتر ازطمع نیست در روزگار طمع مردرا میکند خوا روزار کسی را که نبود طمع در جهان بگو رخش عزت به گردون جهان مکن پیش کس دست حاجت دراز ز مردم بکن خویش را بی نیاز کسی را که نبود طمع در مز...
به بلبل چنین گفت پس فاخته که ای پیش گل جان ودل باخته اگر چه حدیث از رسول خداست که غیبت گناهش بتر از زناست ولی با تو گویم زکردار گل نمایم خبردارت ازکار گل گل آن دلبر تو بسی بیوفاست ...
اگر دلبری هست سرومن است که با من شب وروز در گلشن است ندارد به جز من نظر سوی کس نمی گردد از من جدا یک نفس شب وروز بنشسته در پیش من بود سال ومه مرهم ریش من به یک جا گرفته است جا از و...
کسی را که ایزد نماید امیر بباید شود دستگیر فقیر نگردد دلش بد ز کردار بد به داد ضعیفان مسکین رسد خبر دار باشد ز احوال خلق از او باشد اندر امان مال خلق بباید به احسان همی کوشداو زمال...
الهی گناهانم از حد گذشت چوکوه گران گشت وچون ریگ دشت همی بر گناهم دمادم فزود گناهی که ازمن نیامد نبود مرا چشم امیدبر عفو توست چه غم از گناهم اگر عفو توست اگر بندگان را گناهی نبود کج...
یکی چاکر خویش را زد به سر که فرمان نبردی چرا زودتر تو رانعمت از بهر خدمت دهم بدین گونه خدمت چه نعمت دهم که تا من نبینم ترا دور شو تو هم تا نبینی مرا کورشو دل من که میبود چشمش به خو...
مکن شاعری را شعار ای پسر که ترسم شوی ز این هنر دربه در به شعر آنچه افزون بگردد دروغ دهد شعرت افزون صفا وفروغ به مدح کسان از چه زحمت کشی کنی زنده او را وخود را کشی اگر گشتی از شاعری...
چو بشنید از فاخته این سخن سیه گشت در چشم بلبل چمن شدآشفته احوال وبشکسته بال برگل شد وگفت با صدملال که ای نازنین چهر نازک بدن چرا گشته ای این چنین ننگ من چرا بی وفایی چرا هرزه گرد ز...
شبی یاد دارم که جمعی به دشت نشستیم تا نیمی از شب گذشت یکی بهر رفتن ز جا شده بلند رفیقان بگفتندش ای هوشمند کسی را ز ما همره خود ببر که در راه باشد بسی خیر وشر بگو تا که را همره خود ...
به بلبل چنین گفت گل درجواب که ای واله از ناله ات شیخ وشاب من از گفت بدگوندارم غمی تو اینسان چرا نالی از غم همی چه کار توبامن اگر من بدم بدازگفت بدگو نمی آیدم نکوبد نگردد ز بدگوبگو ...