شمارهٔ ۱ - در مرثیه بر شهیدان کربلا
از دست ظلم شمر ستمگر به کربلا گریان شدند مؤمن و کافر به کربلا هرگز کسی ندیده و نشنیده در جهان جوری که شد به آل پیمبر به کربلا پنداشتی قیامت کبری پدید گشت کافتاده بود شورش محشر به ک
۸ شعر از بلند اقبال
از دست ظلم شمر ستمگر به کربلا گریان شدند مؤمن و کافر به کربلا هرگز کسی ندیده و نشنیده در جهان جوری که شد به آل پیمبر به کربلا پنداشتی قیامت کبری پدید گشت کافتاده بود شورش محشر به ک
بر ذوالجناح شد چو شه بی سپه سوار گفتی که آفتاب عیان شد ز کوهسار کلثوم در برابرش آمد علم به کف زینب به پیش مرکب او شد رکابدار گفتش روی و می رودم روح از بدن باز آی پیش از آنکه بمیرم
قوت اگر نیستت ز شیر و شکر قوت روح هست خون جگر کف بود جام آبخور گر نیست جام بلور یا پیاله زر در و گوهر گرت میسر نیست اشک چشمان تو را در و گوهر سایه و آفتاب پیرهن است پیرهن گر نباشد
زلفکان تومگر عطارند کاینهمه مشک به دامان دارند مشت مویی نه فزونند از بو گویی از مشک دو صد خروارند گر بگوییم که مشکند خطاست که به هر تار دوصدتاتارند شب هجران تو یا بخت منند که چنین
ز زلف بی قرار یار دارم دل پریشان تر ز مار زخم دارم بر خود از اندوه پیچان تر به بخت خود به روز خود به حال خود به کار خود بسی نالان تر از رعدم بسی از ابر گریان تر به هرسو کآورم رخ بی
رود خون امسال شد جاری به فارس الفت شه نیست پنداری به فارس چون بلا پرسد کجا نازل شوم سوی او حکم آید از باری به فارس فارس دار العلم و اکنون فرق نیست پشک را از مشک تاتاری به فارس آب ر
به گلشن شد وزان باد خزانم شکست افسوس شاخ ارغوانم مرا رخ سرخ تر از ارغوان بود شد از غم زردتر از زعفرانم مگر رویینه تن اسفندیارم که از شش سو جهان شد هفت خوانم هنوزم زندگانی برقرار اس
بس که ای زلف عنبرین مویی عنبر افشان وعنبرین بویی گفتمت مشک چین خطا گفتم که تو صد مشک چین به هر مویی درشکنجی وپیچ وتاب مگر عاشق آن بت جفاجویی از درازی شب زمستانی وز سیاهی پر پرستویی