شمارهٔ ۵۱۴
بلند اقبالتنها همی نه با من با هر کس آشنایی
با دشمن خود ای دوست گومهربان چرایی
کس نیست اندرین شهر کز او نبرده ای دل
از بسکه دلفریبی از بسکه دلربایی
گفتم برت نشینم دیدم که لامکانی
گفتم تو را ببینم دیدم که لایرایی
از آدمی پری رخ پنهان همی نماید
هستی توچون پری رخ پنهان همی نمایی
گفتی که قهر دارم دیدم تمام لطفی
گفتی که درد بارم دیدم همه شفایی
گفتی که زود رنجم دیدم نه رنج گنجی
گفتی که گنج بخشم دیدم که با وفایی
گر چون بلنداقبال ماییم از توغافل
لیکن توگاه و بیگاه چون جان به پیش مایی
