شمارهٔ ۱۴۵
دلبری از زلفوخط وخال نباشد سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد دلبری از چیز دیگر است بتان را سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد زهد فروشی که داغ ناصیه دارد زومطلب فیض که اهل حال نباشد محرم بزم وص...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلبری از زلفوخط وخال نباشد سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد دلبری از چیز دیگر است بتان را سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد زهد فروشی که داغ ناصیه دارد زومطلب فیض که اهل حال نباشد محرم بزم وص...
عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد رهرو کوی تو را راهی به آن واین نباشد گو بهخسرو شکر ار شیرین نباشد نیست شکر گرچه شکر هست شکر لب ولی شیرین نباشد همچوقدنازنینت سروی اندر باغ نبود ...
شراب عاشقان از نور باشد نه اندر خم نه از انگورباشد ز مشرق تا به مغرب هست گامی اگر چه درنظرها دور باشد بباید کرد خدمت آن شهی را که در پیشش سلیمان مورباشد بت شیرین لبی دارم که ازاو ز...
سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای ...
زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد که مشوش بود آنکس که درآتش باشد بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوست منزل اوست دلم خواست منقش باشد شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل من مات در پیش رخت آمده د...
در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چرا داری ار آهنگ قتل ای دوست با دشمن چرا چشم فتانت به هر دم فتنه بر پا می کند طره افکند سر را می زنی گردن چرا نقطه موهوم می خواند دهانت راحکیم بر ...
دید روباهی که روباهی دگر می دود گفت ای برادر حال چیست گفت باشد خر بگیری گفت تو نیستی خر روبهی بر جا بایست گفت تا ثابت کنم خر نیستم دیگر از من درجهان آثار نیست
کجا طلعت مه چو روی توباشد کجا نکهت گل چوبوی توباشد نه کان بدخشان چو لعل تو دارد نه خورشیدرخشان چوروی توباشد چو دیدم که زلف تو شد همچو چوگان همی خواهدم دل که گوی تو باشد زند فاخته ب...
گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد وز عشق تو رسوای جهان شد شده باشد چون می شود آتش که بیفتد به نیستان گر جسم من از عشق چنان شد شده باشد ای موی میانگر تن من از غم عشقت باریک چو آن مو...
چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد چشم من از آتش ودود تواشک آلود شد نیستی داوود وزلفت جوشن داوود گشت نیستی نمرود وچهرت آتش نمرود شد خورده ای خون دل ما را وحاشا می کنی پس چرا لعل لبت...
قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد در ازل هرچه مقدر شده آن خواهد شد به سر کوی خود ای دوست مرا راهی ده که هر آنکس رسد آنجا به امان خواهد شد کشی ار شانه به گیسو به ره باد صبا خاک شیرا...
عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد از غم روی تو موی قیرگونم برف شد باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشت عمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکنار در غم ...
تا به زلف تو دلم ملحق شد این پریشانی از او مشتق شد تومگر روی به مه بنمودی که مه از نورجمالت شق شد بت ما رفت به بتخانه مگر که چنین بتکده بی رونق شد دود آه دل ما شد به فلک که چنین رو...
امروز عمر هم به فراق توشام شد درانتظار زندگی ما حرام شد ای ماه تا ز دیده من لایری شدی دل لامکان ودیده مرا لاینام شد مهر تو را ز خلق نهان داشتم ولی افشا ز دردهجر به خاط وبه عام شد چ...
دلم آشفته ز آن آشفته موشد قدم خم از غم ابروی اوشد مگر آن سرو قد درگلشن آمد که پای سرو اندر گل فرو شد چه باک آن خوبرو گر گشته بدخو که بدخو گشته هر کس خوبرو شد دل وعشق وصبوری از غم ه...
چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد دل هم انر پای اوفتاد واز جان بنده شد دل سر زلف تو را بگرفت و از عالم گذشت نه به فکر رفته ونه در غم آینده شد زد سر زلف خود آن دلدار و دلبرتر شد ا...
ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد دل ما هم ازخیال قد اوصنوبری شد همه ما مگر نبودیم به هم انیس وهمدم چه شداینکه او پری گشت وچنین ز ما بری شد دل ودین قرار و صبر وخردی که داشتم من همه...
وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا شیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا دارم از بس دل غمین هستم ز بس اندوهگین این فراخی جهان در چشم تنگ آید مرا برندارم دست از او تا زونگیرم کام...
حقایق نگار آمد از کربلا به کوری چشم هر آنکس عدوست نه درفارس تنها درایران زمین اگر مرد باغیرتی هست اوست
خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد دلش راضی به آزار دل ما کی کجا می شد دگر ما را چه دردی در جهان می بودی آن دلبر به زخم ما اگر مرهم به درد ما دوا می شد به ساحل کشتی ما را خدا آورد ...
چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد قرار بخش دل بیقرار ما می شد شدی خلاص دل ما ز ششدر غم و درد اگر که خال رخ اودوچار مامی شد به حال ما دلش ار سنگ بودمی شدآب اگر کسی خبر ازروزگار ما م...
به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد یوسفی بودکه اندر بر یعقوب آمد عاشقان درطرب آیید که معشوق رسید طالبان در طلب آیید که مطلوب آمد بس که دل بر سر دل ریخت همی در قدمش در سرگشته ما سخت لگدک...
دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند عاشقان هم چشم از آن وهم از این بسته اند هر کجا مرغ دلی باشد اسیر زلف یار بر سر زلفش مگر چنگال شاهین بسته اند نافه چین گشته درعالم به خوشبویی ...
نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند کفر وایمان را به هم دست وگریبان ساختند هفت دوزخ هشت جنت را که می گویند خلق گوییا از روح وصل وسوز هجران ساختند تاکه ما را موبه مو آگه کنندازعاشقی...