شمارهٔ ۱۶۵
چوزلف مه رخان ای آسمان چند مرا داری پریشان حال ودربند نشدوقتی که گردم از تو خشنود نشد گاهی که باشم از تو خرسند به کام من تو از کینی که داری کنی زهر هلاهل گر خورم قند مرا از ریش غم ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چوزلف مه رخان ای آسمان چند مرا داری پریشان حال ودربند نشدوقتی که گردم از تو خشنود نشد گاهی که باشم از تو خرسند به کام من تو از کینی که داری کنی زهر هلاهل گر خورم قند مرا از ریش غم ...
ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند کن مرا هست و ز خود بی خبر ایامی چند زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند من دل سوخته در آتشم از خامی چند به من دلشده ای پادشه کشور حسن بده از لعل...
ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند تا به مستی گذردعمر من ایامی چند ناصحان منع کنندم که مده دل به کسی چه بگویم من دلسوخته با خامی چند به سؤالم لب شیرین به تبسم بگشای گوجوابی همه گر...
عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند عاشقان گویند ما را آب اوتا پی زند مطرب اندرمجلس امشب هوش می خواران ببرد پا منه ساقی به حق کز روی معنی نی زند می زندراه دل ودین ترک چشم یار ما ا...
دست بر گیسو چودلبر می زند هر که بینی پا به عنبر می زند چنگ بر دل می زند زلفش چنانک پنجه شاهین بر کبوتر می زند ترک چشم مست خونریزش مدام بر دلم از مژه خنجر می زند نام مژگانش چوآرم بر...
سودای عشق کرده ز خود بی خبر مرا آسوده دل نموده ز هر خیر و شر مرا بر هر چه بنگرم همه بینم جمال تو عشق رخ تو کرده چه صاحب نظر مرا هر گه که نوک مژه ات آید به یاد من هر موی من زند به ب...
تا نبینم تا به من ثابت نگردد چیزها با کسم ز اقرار وز انکار صلح و جنگ نیست کرد رنگ لاجوردی فلک مو را سفید پس چه میگویند بالای سیاهی رنگ نیست
ترک من مست چوشد طرف کله بر شکند ساقیا کن حذر آن وقت که ساغر شکند ساتکین وقدح وبلبله وشیشه وجام همه را بر سر هم ریزد ویکسر شکند دلبران دل شکنندآن بت کافر گه دل گاه پهلو وگهی سینه وگ...
از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند درکمند زلف دلداری گرفتارت کند یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش تا از ای...
کس نظر بررخ جانان نکند که زدل ترک سر و جان نکند با دلم آن چه کند مژه تو نیشتر با رگ شریان نکند آن چه روی تو کند با تن من ماه تابنده به کتان نکند آنچه با من سر و زلف تو نمود با مریض...
با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کند رخساره تاری زاین گنه در نافه اش تاری کند گفتی به چشم مست خودتا دل ز هشیاران برد چشم تونگذارد که کس یک لحظه هشیاری کند من پارسایم ای پسر شوم تر...
بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکند خواب خلقی راحرام از دیده هر شب می کند چون رخت بینم به زلفت میشوم گریان بلی بارش آید مه چو جا در برج عقرب می کند می سزدزلف تورا خواند اگر کس لف و ن...
هر ناله ای که بربط وطنبور می کند پیغام دلبری است که مذکور می کند گوید که گر شوی توچوبهرام گورگیر ناگه شکار عاقبت گور میکند مستان بر اینکه باده دهد نشیه هوشیار داندکه هر چه می کندان...
دل را اسیر زلف گروه گیر می کند دیوانه را علاج به زنجیر می کند باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود ترک است ومست دست به شمشیر می کند چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلم آهوی دوست عربده با...
هیچ می دانی که هجرانت چه با من می کند می کند با من همان کآتش به خرمن می کند سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی تو بندگی را طوق چون قمری به گردن می کند افتد ار چشم مسافر بر جمالت عمر را د...
زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند چشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند عارفان را شد دهان تو دلیل نیستی لیک هنگام سخن دعوی هستی می کند می پرستان را پرستش می کنم از جان و دل چون که لعل...
با سر زلف تو بربط گفتگویی می کند صوفی آسا هی مکررهای های وهویی می کند از دل آشفته ما گوییا با زلف تو با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو...
در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر پیش تقدیر خدا...
سینه باشد صد در لفظ عرب صدر دیوانخانه ماهست پشت صد هزاران حکم ناحق می دهد گر گذاری یک قران او را به مشت
جلوه به پیش قامتت سرو چمن نمی کند وزغم سروفاخته ناله چومن نمی کند بینداگر رخ تورا بلبل بینوا اگر یاد ز گل نیاورد جابه چمن نمی کند طفل سه روزه گر چشد از دو لب توشربتی ناله دگر نمی ک...
ای دو زلفت پر خم وچین چون کمند درکمندت صد هزاران دل به بند دل شد آرام از لب وچشمت بلی رام گردد طفل از بادام وقند از گزند چشم بد پروا مدار چون رخت آتش بود خالت سپند چهره و زلف تو بر...
غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند گر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند شکر لله بختی مستم من اندر عشق دوست نیست باکم هر چه می خواهند گوبارم کنند دل همی گوید مرا دارم سر دیوانگی تا ...
بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بود گر برگ و بر درخت نیارد حطب بود روز است وآفتاب بلند است وهر کسی روشن چراغ کرده که تاریک شب بود ما رسته از جهان وبه دلدار بسته دل نفرت زخلق جستن ما زای...
آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود در دل خونین من دوش از غم محبوب بود همچو نوح از اشک چشمم کردطوفانی به پا بر دل من آفرین کز صبر چون ایوب بود بهر موسی جلوه گر نوری که شددرکوه طور پرت...