شمارهٔ ۲۰
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما زر چه باشد به نثار قدم او سر ما روزگاری است که هیچم خبری ازخود نیست که نه دلبر بر ما باشد و نه دل بر ما من که عاجز شدم از نامه نوشتن بر دوست شسته ش...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما زر چه باشد به نثار قدم او سر ما روزگاری است که هیچم خبری ازخود نیست که نه دلبر بر ما باشد و نه دل بر ما من که عاجز شدم از نامه نوشتن بر دوست شسته ش...
تا به دست دوست دادم اختیار خویش ار دل مرا غمگین نه از هجر است و نه از وصل شاد او مگر دور است از من تا شوم غمگین ز هجر من مگر هستم جدا زو تا کنم از وصل یاد هر چه بینم نقش روی دوست م...
ای بلبل بی دل منال آخر گلت پیدا شود اردیبهشت آید ز نو وز سر جهان برنا شود من هم دلی دارم غمین از هجر یار نازنین امید دارم کز کمین چون فروردین پیدا شود من هرچه می گویم به من بوسی ده...
سر بزن از زلف اگر خواهی که دلبرتر شود شمع هم روشن تر آید هر زمان بی سر شود دلبری چیز دیگر داردنه هر خوش منظری چشم وابرویی نکو دارد توان دلبر شود ای بت عابد فریب ای آفت صبر وشکیب چه...
نگاه بر رخ خوبان اگر گناه شود مرا بهل که به رویت همی نگاه شود اگر که پر هما نیست زلف تو از چیست به فرق هر که زندسایه پادشاه شود تو را چو طره سیاه است وچشم ومژه سیاه غمی ندارم اگر ب...
جای من وتوزهدا کی به بهشت می شود خاک من وتو عاقبت کوزه وخشت می شود قهر خدا ولطف اوهست که جلوه میکند آن بهتودورخ این به من باغ بهشت می شود گر بخوریم ما وتو باده ز یک قدح به تو آتش خ...
گلگون چو روی یار من از غازه می شود داغ دل من از غم اوتازه می شود از یادچشم وچهره او اشک وبخت من سرخ وسیه چو سرمه وچون غازه می شود اوجا به شهر دارد ودارم عجب از آنک بیرون به سیر باغ...
ای باعث ایجاد جهان احمد محمود ای گشته جهان وآنچه در او بهر تو موجود لعل تو روانبخش تر از عیسی مریم زلف تو زره سازتر از حضرت داود پیش که برم حاجت وآرم به کجا روی گردم اگر از درگه تو...
بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نمود دیدچون مستاست وخنجر دار منظورم نمود خواستم کز شهد لبهایش دهان شیرین کنم تلخکام از مژه چون نیش زنبورم نمود من نبویم مشک و نه کافور جویم ز آنکه...
آن پری پابست گیسوی گره گیرم نمود عاقبت دیوانه ام کرد وبه زنجیرم نمود من نمی دادم بدودل نعلی از ابروی خویش اندرآتش بردوسحری کردوتسخیری نمود اینهمه چنین برجبین و چهرم از پیری مبین در...
دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمود پنجه اندر پنجه تقدیر نتوانم نمود در ره سیلاب اشک چشم بنیان دلم شد چنان ویرانه کش تعمیر نتوانم نمود چاره دیوانه این باشدکه زنجیرش کنند من دل دیوانه ر...
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود کز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبح می سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکم عشق رخ تو خون به ...
گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ما که روزگار نگردد به خواهش دل ما به غیر حسرت و اندوه ودرد ورنج وتعب ز زندگانی دنیا چه بوده حاصل ما ملک به تربت ما سجده گر برد نه عجب که عشق دوست عجین...
بگو به صاحب دیوان که صاحب ایمان شو گمان مکن که برد گندم آنکه جوکارد خبر زحالت انباردار خود داری که او چه بر سر بیچاره خلق می آرد تو رحم کن اگر او را به دل نباشد رحم ولیک در دل تو ر...
وه که رم کرده غزالت را دل از من رام خواهد رام گردد گر دلم را رام دام آرام خواهد طفل دل ما را به تنگ آوره از بس گاه وبیگه از لب وچشم تو از ما شکر و بادام خواهد کامهایی کز لب شیرین و...
دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهد گفتم ار خواهی که من نوشم بگو تا وی دهد می حرام آمد ولی درکیش من گردد حلال جام می گیردچووی من هی خورم او هی دهد نایی امشب وه چه خوش از روی معنی نی ...
در ودیوار دل از عشق جانان چون خراب آید فضای دل هماندم پر زنور آفتاب آید دلم ازآتش عشق پریرویی بود بریان که چون ازدل کشم هویی زمن بوی کباب آید شبی در خواب دیدم می کنم با زلف اوبازی ...
دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآید دست از تو بر ندارم تا عمر من سر آید بودی چو ماه اگر ماه چون توشدی زره پوش بودی چو سرواگر سروچون توسمن برآید هر چین زلف تو چین هر تار اوست تاتار ب...
نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آید مرا روحی به روح وقوتی اندر جگر آید نه عمر رفته باز آید نه تیر از کمان جسته بودشق القمر یا ردشمس آن ماه اگر آید ز آب چشمه حیوان چه حاصل بی لب جا...
گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید گفتا به نظر عشق تو چون سرسری آید گفتم که کنی قیمت یک بوسه به جانی گفت ار کنم از چرخ ششم مشتری آید گفتم به جفا چشم توچون طره تو نیست گفتا نه زهر تیره...
در دلم از تو پریچهره شکی می آید که پری می گذرد یا ملکی می آید اشک من سیم شد وچهره مرا زر گردید زآنکه زلفت به نظر چون محکی می آید شکرین لعل توقنداست ز شیرینی لیک بر دل خسته من چون ن...
از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید قسم به جان تودل از برم بری گردید مگر به قد تودل داشت الفتی زازل که همچو قدتوشکلش صنوبری گردید چه حکمت است که هر کس بدید چشم تورا ز دردعشق تو بی...
شب شد وشمس منزوی گردید شبروان وقت شبروی گردید ای خوش آن چاکری که ازخدمت مورد لطف خسروی گردید روخیانت مکن که می ترسم رانده در گهش شوی گردید ای ذلیل آنکه اندر این عالم عزتش مال دنیوی...
پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید وصف شکر به بر قند مکرر نکنید دسترس هست اگر بر سر گیسوی نگار هوس مشک تر وخواهش عنبر نکنید رخ دلدار من ازحسن نداردهمتا دیگر اورا به خدا بیهده زیور نکن...