شمارهٔ ۲۴
با سر زلف تودارم کارها با دلم از بس کندازارها من سر زلف تو گیرم تا شود بر دلم آسان همه دشوارها بویی از زلف تو باد آورد و ریخت خاک حسرت بر سر عطارها چشم و بینی تو و ابروی تو فاش بر ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
با سر زلف تودارم کارها با دلم از بس کندازارها من سر زلف تو گیرم تا شود بر دلم آسان همه دشوارها بویی از زلف تو باد آورد و ریخت خاک حسرت بر سر عطارها چشم و بینی تو و ابروی تو فاش بر ...
کو مشیرالملک تا بیندچه سان مردمان از ارث او عشرت کنند چشم بینایی بده یا رب به خلق تا که در کار جهان عبرت کنند
دل تومایل جفا است هنوز دل من بر سر وفا است هنوز ای به بالا بلا مرا دل وجان به بلای تومبتلا است هنوز ای که پرسی خبر ز حال دلم از فراق تو در بلا است هنوز جان به راه تودادم ودل تو از ...
ساقی دگر شراب به جام از سبو مریز مستم ز چشم تو میم اندر گلومریز ناسورکرد زخم دل من ز بوی تو با شانه مشک این همه از چین مومریز رحمی به بلبل آور ودرگلستان مرو از رنگ وبوی خویش ز گل ر...
دلبری دارد آن قمر که مپرس عشقش آرد چنان به سر که مپرس نه همی برده دل زمن که مرا خون چنانکرده درجگر که مپرس تیر از مژه چون زندپیشش سینه سازم چنان سپر که مپرس هر زمان کو زند شکرخندی ...
دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس ساحری می کند از نرگس جادو که مپرس رخنه در دین کنداز ناوک مژگان که مگو زخم بر دل زند از خنجر ابرو که مپرس آن پری رو نه دلم را همی آشفته نمود بسته ...
خواست از دولب او یک بوس زیر لب خنده زد و گفت افسوس ای بسا جان که رودبر کف دست می کنی جانی اگر قیمت بوس ای سیه زلف توچون پر غراب وی لب سرخ توچون چشم خروس هست پیدا ونهان عشق رخت دل د...
دلا غلام در دوست باش و سلطان باش هر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش تورا چوخاتم فرماندهی به کف دادند به پشت باد بزن تخت را سلیمان باش نصیحتی کنمت ترک آرزوها کن زکار خویش وزکردار خود ...
خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش هرکجا باشی به یاد آن بت جانانه باش گفتمش شمع رخت چون برفروزد چون کنم گفت بهر سوختن آماده چون پروانه باش گفتمش رخ چون پری داری وچون زنجیر زلف ...
زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش و از آتش ودود تو دلم گشته مشوش جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانم می بود وربود از کف من خال توهر شش ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوش سروی به قد اما نشود سرو...
عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش ساکنم در گوشه میخانه می کردند کاش زندگی جاودان تا گیرم از سر بعد مرگ کاسه فرق مرا پیمانه می کردند کاش بر فروزد هر کجا شمع عذار آن نازنین اندر آن...
غم هجران به جان من زد آتش به مغز استخوان من زدآتش سراپا سوختم از دوری یار چرا بر نیستان من زد آتش حدیثی گفتم از هجران که ناگه بیانش بر زبان من زدآتش دهد بر باد تا خاکسترم را به جان...
دل مرا خون گشت در بر ساقیا کوشراب روح پرور ساقیا کز دلم اندوه دوران طی کنی هی پیاپی می بیاور ساقیا دور من باید تسلسل بایدش ور نه میگردم مکدر ساقیا دل کشد کی دست از می چون کشد دست ط...
چار حرف است نام دلبر من کاول و سیمش چهار بود عشراتش شمر که تا بر تو سر این نکته آشکار بود دیم او دو همچو چارم اوست چارمش آنچه درشمار بود جواب محمد ص
دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش با همه مهر آنچه داردکینه با من باشدش با دل من جنگ داردگویی آن مژگان سنان کابروی چون تیغ و زلف همچوجوشن باشدش دارد از لب غنچه از روگل زموسنبل کجا ز ب...
لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش شور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش شد ترشح قطره خونی زچشمم بر رخش از دل من قطره خونی است لب می خواندش روشنی روی او وتیرگی موی اوست اینکه درعالم ...
چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش کردمش خون و ز راه دیده بیرون کردمش چون تو را دیدم که داری طره زنجیرسان داشتم من هم دلی شوریده مجنون کردمش گفتم چشمم سیل اشکم شهر را سازد خراب ...
بر دلم خورده تیر مژگانش نبرم جان ز زخم پیکانش خویش را یوسف افکند در چاه گر ببیند چه زنخدانش خوار گردد به چشم بلبل گل گذر افتد اگر به بستانش کرده ثابت که هست جوهر فرد وز دهانش شده ا...
سیاووش است گردیده زره پوش ویا زلف است بردوش سیاووش تعالی الله از آن زلف وبناگوش که بردند از دلم صبر از سرم هوش نمی باشد اگر ضحاک از چیست دو مار از زلف دارد بر سر دوش شد از آندم که ...
شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش ز دست دوست می ار چه به ماه روزه بنوش می حرام شود ازکف نگار حلال چنانکه نیش گر از او بود به است از نوش دهد به خلوت خود یار اگر تو را راه ی ببایدت ...
خیز ای نگار باده بیاور پیش از شاه وشیخ وشحنه مکن تشویش دردمرا به باده بکن درمان مرهم مرا ز باده بنه بر ریش شهد است اگر زجام تو نوشم سم نوش است گر زدست تو بینم نیش تریاق آید ار توچش...
شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش ز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش نمانده خاک بریزم چه خاک بر سر خویش به تنگ آمدم از اشک دیده تر خویش دلا زلعل لب اومخواه بوسه مزن به پیش دوس...
زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض طراوت از رخ تو گل نموده استقراض نشسته خال سیاهی به کنج ابرویت چنانکه گوشه محراب هندویی مرتاض فغان که با دل من می کند سر زلفت هر آنچه با سر زلف تو می کن...
نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط که هر که پیش تو دم زد ز حسن کرده غلط خط عذار تو دارد خواص مهر گیاه فزوده عشق ولی بر رخت دمیده چو خط به هر زمین که نشینم ز گریه دور از تو به هر کنار روان...