شمارهٔ ۲۶
جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آب ماهیان را کرد بریان عکس روی وی درآب در دل وچشم من از یاد میان وقد او کرده مویی جا در آتش رسته گویی نی در آب در دهانم آب شد لعل لب دلبر بلی آب می...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آب ماهیان را کرد بریان عکس روی وی درآب در دل وچشم من از یاد میان وقد او کرده مویی جا در آتش رسته گویی نی در آب در دهانم آب شد لعل لب دلبر بلی آب می...
آخر کار چون بود مردن این چنینت چرا غرور بود خانه سازی منقش از چه سبب عاقبت منزلت چو گور بود
خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع باید کنیم جان و دل خویش را وداع از حمره و بیاض رخت آورم فرح از این و آن اگرچه شود حاصل اجتماع هم محو گشته پیش کلام تو صرف و نحو هم نسخ گشته از خط مش...
پروانه را که داده تعلق به نور شمع او را که رهنما است به بزم حضور شمع در حیرتم بدو که بیاموخت درس عشق کز جان و دل چنین شده عاشق به نور شمع هوش و خرد مرا پرد از سر ز کار عشق پروانه پ...
ای تیر مژگان تورا جان ودل مسکین هدف جان ودل ما عاقبت خواهدشد از عشقت تلف هر کس که مژگان تو را بیند به گردچشم تو گوید که چنگیز است این گردش سپاهی بسته صف می گفتمت سروی اگر می بود سی...
رخ یک طرف دو طره جانانه یک طرف بردند دل ز هرطرف از ما نه یک طرف از خال وزلفت از دوطرف دانه است ودام دام تونیست یک طرف ودانه یک طرف مجروح تر دلم شده در چین زلف تو از بوی مشک یک طرفا...
هرکه را گم گشته دل پیدا کنش در زیر زلف مختصر گویم مطول آمده تفسیر زلف چهر وزلفت را هر آنکس دیدرفت از کف دلش هم دل وهم جان فدای آنچه داری زیر زلف سر بزن از زلف خود اما دگر دستش مزن ...
برده ای رونق زمشک تر ز زلف نرخ را بشکستی از عنبر زلف داده ای یک شهر را مستی ز چشم کرده ای یک خلق راکافر ززلف آبرو بردی زسیسنبر زخط رنگ وبوبردی ز مشک تر ز زلف نسبتی با روی نیکوی تود...
دامن آن ماهم ار افتد به کف آفتاب بختم آید در شرف گر خدا زلف تو را ثعبان نمود شد به من هم امر از او خدلاتخف سروی از قد لیک سرو سیم ساق ماهی از رخ لیک ماه بی کلف زیر تیغت افکنم از سر...
ندیده روی دلبر را شدم از جان و دل عاشق بلی عاشق چنین گردد اگر باشد کسی لایق ز هر جانب که آن خورشید تابد آیمش حربا به هر صورت که گرددجلوه گر گردم بدو عاشق اگر در کسوت لیلی در آید می...
کس نگردد مبتلای درد وآزار فراق کس مبادا در جهان یا رب فراق نوح از طوفان ویعقوب از غم یوسف ندید آنچه من می بینم اندر دهر ز آزار فراق دیده ای آتش چوافتد در نیستان چون کند همچنان در ج...
بر سر ما آن نگار آورده کاری از فراق کآتش دوزخ بود بی شک شراری از فراق هوشم ازسر تابم از دل جانم ازتن رفته است رفته در پیراهنم گویی که ماری از فراق اینکه می بینی قدم خم گشته چون ابر...
ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آب ماهی نگشته طالع گاهی به زیر آب اخترشناس گفت به چرخ است ماه کاش می بود و می نمود نگاهی به زیر آب گیسوی یار در نظرم جلوه میکند یا درشنا است مار سیاهی ...
ببین که معتمدالدوله میرود از فارس به فارس صاحب دیوان به جای او آید اگر نه شاه غضب کرده کشور جم را برای چیست که اینگونه حکم فرماید
فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراق خدا به داد دل من دهد سزای فراق روای طبیب مده درد سر مرا وبه خویش که غیر مرگ نباشد دگر دوای فراق فراق را نمک ما دودیده کور کند که تا یکی کشد از ...
ای رخت آیینه انوار حق ای دلت گنجینه اسرار حق نیست درعالم به غیر از مهر تو هیچ نقدی رایج بازار حق حق بنای خلق عالم چون نمود در بر خالق بدی معمار حق مختصر گویم کسی غیر ازتو نیست پیشک...
عقل است همچوشمع بر آفتاب عشق ساقی بیا بده قدحی از شراب عشق با اینکه عقل پادشه هفت کشور است دیدم پیاده بود دوان دررکاب عشق چون جای گنج گشته به ویرانه نیست غم گر گشته است جان ودل من ...
عقل حیران گشته اندر کار عشق کس نگردید آگه از اسرار عشق در علاج من مکش رنج ای طبیب زآنکه می باشد دلم بیمار عشق جز دل بریان و خوناب جگر هیچ رایت نیست در بازار عشق نیست از پیری که خم ...
الامان از عشق و از آزار عشق سوختم سر تا بهپا از نار عشق شددلم خون وز چشمم شد برون آفرین برعشق و بر کردار عشق رگ زند لیلی ز مجنون خون رود عقل حیران گشته اندر کار عشق نیست جز مردن دو...
گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باک گفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک گفتم آن دل که ز دستم به اسیری بردی روزگاری است کز او بی خبرم گفت چه باک گفتمش دل زغمت خون شدو پیوسته همی ریخت...
دشمنی دارنددرکار آب وآتش باد وخاک با دلم شد پس غم یار آب و آتش باد وخاک یار ما هم شاید ار با ما دم از یاری زند یار اگر گردند ناچار آب و آتش بادو خاک دلبر ما را هم افتد با دل ما الف...
زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک از این شب واین ماه تعالی وتبارک درماه مبارک شب قدراست نهان لیک پنهان به شب قدر تو شدماه مبارک پسته شده خندان برچشم تو زبادام خوار آمده پیش رطب لعل تو...
ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ برخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ چون زلف پریشان توافتم زچه در تاب چون تنگ دهان تونشینم ز چه دلتنگ از مژه سنان داری وشمشیر ز ابرو آرم سپر از سینه تو ...
گر ببیند رخ تو را بلبل خار گردد به پیش چشمش گل چشم تو برده خواب از نرگس زلف توبرده تاب از سنبل همه گویند مه نموده خسوف گر پریشان کنی به رخ کاکل زلفت افتاده بر زنخدانت همچوهاروت در ...