شمارهٔ ۲۸
ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب در فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب گرمنجم گفت بر چرخ برین است آفتاب من بر این هستم که طالع بر زمین است آفتاب خود گرفتم آفتاب از روشنی چون ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب در فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب گرمنجم گفت بر چرخ برین است آفتاب من بر این هستم که طالع بر زمین است آفتاب خود گرفتم آفتاب از روشنی چون ...
مشورت کردم از خرد که نهم با دل خسته گام در گلزار گفت اگرچه روند در این فصل مرد وزن خاص وعام درگلزار گرچه فصل گل است چون بلبل کرد باید مقام در گلزار گرچه باید ز ساقی گلچهر رفت و بگر...
گفتم که عاشقم من وز این گفته ام خجل زیرا که عاشقی نبود کار آب وگل عاشق تنی بود که نه دل خواهدو نه جان عاشق کسی بود که نه جان دارد ونه دل ای ترک مه جبین من ای لعبت ختا وی شوخ نازنین...
ای نگار سیم تن ای بی وفای سنگدل چون دهان خود مرا تا چند داری تنگدل ای می لعل لبت زنگ دل ما را ببر زآنکه افتاده است از هجرت مرا در زنگ دل از نگاهی آهوی چشم تو از چنگش برد گر ببیند ش...
به جمال توگشته دل مایل صد هزار آفرین به دیده ودل دل وجان هر دورا دهد آسان عاشقت را است دوریت مشکل نه به بر حاضری ونه ظاهر نه ز ما غایبی ونه غافل باولای توهرگنه طاعت بی رضای توهر عم...
شب فراق تو بیرون نمی روم زخیال خیال روی توام کرده است همچو هلال به وصل تو مشتاقم آن چنان ای دوست که تشنگان وگدایان به سیم وآب زلال مرا به عمر اگر حظ بود بود زآن خط مرا به زندگی ار ...
مرا به جز غم وحسرت ز عشق یار چه حاصل به غیر حیرت و غفلت به روزگار چه حاصل تو رابه نشیه هستی به غیر مرگ چه صرفه بود ز باده و مستی به جز خمار چه حاصل گرفتم این که سپردم به دست لاله ر...
یا مشو ازدردعشق ای دل علیل یاکه در پیش طبیبی برد دخیل یا مده خود را به دست دلبران یا فنا کن خویش را بی قال وقیل روبه حرف من مگو چون وچرا پندمن بشنو مجو از من دلیل هر کهرا باشد میان...
قسم به موی تو یعنی به سوره واللیل که جز تو با کس دیگر دلم ندارد میل حکایتی است ز روی توسوره والشمس کنایتی است زموی تو آیه واللیل نه آگه است که من مبتلا به هجر توام که گوید اینهمه ز...
کشدم بی تو بر بهشت ار میل جای بادا به دوزخم در ویل وصف روی تو سوره والشمس شرح موی تو آیه واللیل راه دارد دلار به دل ز چه رو هیچ با ما دلت ندارد میل بس که گریم ز دوریت نه عجب شهر وی...
داده شه فرمان که مستان را نمایند احترام شد خبر گویا ز چشم مست آن ماه تمام روز نوروز و شب یلداست چهر و زلف او کس ندارد یاد با هم هیچ سال این صبح وشام هر سیه بختی زند تهمت به چرخ نیل...
ندیده برده دل و دین ز کف جمال توام نموده شکل هلالی به قدخیال توام مرا توروزوشب اندر برابر نظری میان هجر تودرنعمت وصال توام قسم به احمد مختار و حیدر کرار بلال قنبر تو قنبر بلال توام...
روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب ای آفتاب پیش رخ ماه من متاب گفتار نگار من که به خواب آیمت شبی آخر شبی چوبخت من ای چشم من بخواب چشمم چو لاله گشته فشاند ز بسکه اشک نگرفته کس ز لاله چو من...
ای امیری که چون تو در بخشش نیست در زیر گنبد دوار گر بگویم کفت بود چون ابر اب رگاهی نگشته گوهر بار ور بگویم قدت بود چون سرو سروگاهی نباشدش رفتار ور بگویم رخت بود چون ماه ماه گاهی نم...
من شاهبازم کاین چنین اندر قفس افتاده ام خود دادرس بودم کنون بی دادرس افتاده ام پنهان نمایم تا به کی بر لب نبردم جام می من مستم از چشمان وی چنگ عسس افتاده ام نه چون مگس افتاده ام ان...
در رخ دلبر لبی شیرین چو شکر دیده ام وندر آن شکر عجب قندی مکرر دیده ام از شکر قند مکرر می شود پیدا بلی هم درآن هم زقنادان کشمر دیده ام چشم زاهد هم ز دیدن شکر لله گشته کور گوش او راا...
از غم عشق تو رسوای جهان گردیده ام بی دل و آشفته وآتش به جان گردیده ام نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفر فارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام نه خبر دارم ز دین ونه به دل پر...
من اگر دور از توام پیش توام با همه بیگانه و خویش توام بی خبر از کفر ودینم کرده عشق این قدر دانم که درکیش توام پادشاهی را نیارم درنظر فخر من این بس که درویش توام خواهم ای ساقی ز می ...
فاش گویم عاشق رخسار دلبر گشته ام هرکجا بنشسته زاهدگفتا کافر گشته ام حاجت شمع وچراغم نیست در تاریک شب زآنکه من همسایه با ماه منور گشته ام مژه دلدار را گفتم که چون بخت منی گفت آری ز ...
عشق چون شمع است ومن پروانه ام عشق زنجیر است ومن دیوانه ام عشق دریا ومنم کشتی در او عشق صهبا ومنش پیمانه ام عشق چون طوفان کند گردم چو نوح در بلایش صابر ومردانه ام دوست در شطرنج عشقم...
برآنند خلقی که من می پرستم نه از می من از چشم مست تو مستم تو آن عهدو پیمان خود را شکستی من آن عهدخودرا کجا کی شکستم نه هرکس دهدباده من باده نوشم توگر می فروشی کنی می پرستم برم رونق...
همه از باده من از گردش چشمت مستم حاجتم نیست به می جام بگیر از دستم دل ز مهر چوتوماهی نتوان کردرها در خم زلف توماهی صف اندر شستم تا که هستم به جهان عشق تودارم در دل نیستم پیش وجود ت...
من نه مستم از شراب از چشم یار مستم از نگاهی کرده است آن دلبر عیار مستم شاه وشیخ وشحنه شهر آگهند از مستی من من به بزم شاه وهم درکوچه وبازار مستم گرحریفان جمله مستنداز شراب می فروشان...
دوش با خونین دل خود گفتگویی داشتم صوفی آسا تا سحرگه های و هویی داشتم گفتم ای آشفته دل دیشب نمی دیدم ترا گفت جا در طره ی زنجیر مویی داشتم گفتمش چون بود در آن طره احوالت بگفت با همه ...