شمارهٔ ۳
نگار من چو پی رقص از میان جهدا چنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا جهد ز ابرو ومژگانش غمزه ها به دلم چو تیر رستم دستان که ازکمان جهدا ز دل به دیده مرا خون ز دیده بر رخ من چنان که آب ز...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نگار من چو پی رقص از میان جهدا چنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا جهد ز ابرو ومژگانش غمزه ها به دلم چو تیر رستم دستان که ازکمان جهدا ز دل به دیده مرا خون ز دیده بر رخ من چنان که آب ز...
دوش طبع من ملال از بس ز هجر یار داشت با دل من تاسحرگه گفتگو بسیار داشت گفتم ای دل در کجایی هرزه گردی تا به کی کی دلی غیر از تو هرگز صاحبش را خوار داشت این بلند اقبال من سوزد که در ...
بار الها صاحب دیوان کند تا کی ستم تا به کی از ظلم اوباشیم در رنج و سقم حلم خود را رفع کن زو ای خداوند حلیم رحم خود را قطع کن زو ای رحیم پرکرم علتی افکن به جسمش تا بنالد صبح وشام آت...
از چه رو ای زلف پرچین وشکن گردیده ای پای تا سر چین چو پیشانی من گردیده ای دل کمندرستم وسام نریمان خواندت بسکه پرپیچ وخم وچین وشکن گردیده ای با وجوداینکه اندر بنددلداری اسیر شور شهر...
قوت اگر نیستت ز شیر و شکر قوت روح هست خون جگر کف بود جام آبخور گر نیست جام بلور یا پیاله زر در و گوهر گرت میسر نیست اشک چشمان تو را در و گوهر سایه و آفتاب پیرهن است پیرهن گر نباشد ...
میرزا عبدالله معز الملک رفت از این جهان چون سوی سفر زد ضررها ز بسکه بر مردم گشت تاریخ او علاج ضرر ۱۳۰۴ قمری
نصیر الملک چون از این جهان رفت نصیر الملک دیگر گشت پیدا چو پنهان گشت خورشید درخشان بشد خفاش نابینا هویدا
برده ای خوابم ز چشم نیمخواب برده ای تابم ز زلف پر ز تاب زلف مشکین بر رخت باشد نقاب یا نهان است آفتاب اندر سحاب کی کندصورتگری نقاش چین گر تو از عارض براندازی نقاب مرغ دل در چنگ زلفت...
آنچنان تنگ گشته دل به برم که اگر یابد آگهی دلدار آید و گوید این دهان من است که تو دزدیده ای به من بسپار
به چین زلفت ار مشک ختا گفتم خطا گفتم تورا مه گفتم ار مه را سها گفتم خطا گفتم اگر قد تورا سرو سهی خواندم غلط خواندم وگر خد تو را ماه سما گفتم خطا گفتم تو را گر سست عهد وسخت دل گفتم ...
لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم که ازاوچهرمن شد کهربا گون اشک یاقوتم تو از گیسو اگر مانی به برج عقرب ومیزان مراهم منزل است از اشک چشمان دلو وخود حوتم شوم زنده کفن درم ز جا خی...
خراب کرد فراق رخ تو بنیادم روا بود که کنی از وصالت آبادم به هر لباس کنی جلوه هستمت عاشق که دل به عشق تو درعالم ازل دادم اگر به صورت لیلی شوی چو مجنونم وگر به جلوه شیرین شوی چوفرهاد...
دست درحلقه آن زلف پریشان کردم هر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بود پنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم دامن من به مثل کان بدخشان گردید بسکه خون جگر از ...
دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم مست بودم پنجه در چنگ پلنگی می زدم می زدم بر سینه گاهی خنجر از ابروی او گاهی از مژگان وی بر دل خدنگی می زدم دیدم آن سیمین بدن دل سخت تر دارد ز سنگ...
کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم کفر اگر این است دلشادم که من کافر شدم نیست غم زاهد اگر گوید که من درظلمتم کو چنان چشمی که تا بیند مه انور شدم دلبر من دل نبرد از من چو دیدم روی ...
پای بند خم آن زلف گره گیر شدم از جنون عاقبت الامر به زنجیر شدم این همه چین نه ز پیری است که دارم به جبین در جوانی ز غم یار چنین پیر شدم نه ز بسیاری عمر است که پشتم شده خم قدخمیده چ...
از چهر آتشین تو آتش به جان شدم آتش کند چه سان به نیستان چنان شدم آوخ که اشتم قدی از راستی چو تیر ز ابروی چون هلال تو خم چون کمان شدم گفتم که نور روی تو گردد چراغ من در پیش ماهتاب ت...
گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم در پیش تیر غمزه چشمش نشان شدم بودم به قد چو تیر وز غم چون کمان شدم بودم به عمر پیر وز عشقش جوان شم ز آن ترک تندخوست که دارم به سینه سوز ز آن آتشین...
ای دل اگر یار منی در عشق شو ثابت قدم ور تو پرستار منی خو کن به درد ورنج وغم از درد وغم گر خون شوی وز دیده ام بیرون شوی افزون تر از اکنون شوی در نزدجانان محترم رو درپی آن نازنین دره...
می دهی درد سرم چند ای طبیب درد ما را چاره باید ازحبیب دستم از دامان وصلش کوته است ای خدا یا وصل یا مرگ رقیب روز و شب نالم ز عشق روی او چون به گلشن در بهاران عندلیب نی عجب چشمش گر ا...
سه رسدکرده پریشانی عالم را چرخ دو به من داده یکی را به خم طره یار تنگتر گشته مرا دل به بر از دیده مور تلختر گشته مرا کام ز زهر دم مار زرد رخ گشته ام ار رنج والم همچو ترنج خون جگر گ...
نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم به سروقامت دلبر ز شیرین لب رطب دیدم ندیدم در رطب نه در شکر نه درعسل هرگز من این شیرین وشهدی که درآن لعل لب دیدم چنین حسنی که دارد پارسی گوترک شو...
یک آه اگر از دل صد چاک برآرم دود ازشرر دل ز نه افلاک برآرم چون دامن گلچین شده دامان من از بس خوناب دل ازدیده نمناک برآرم روزی به سر تربتم از پای گذارم درم کفن خویش وسر از خاک برآرم...
چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم که امید رهایی ره ندارد در دل زارم ز عشق مورخط یار ومار زلف دلدارم تو پنداری به گوشم رفته مور و در بغل مارم اگر زاهد کند از عشق روی دوست انکارم چه غ...