شمارهٔ ۳۱۳
ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم برو طبیب مکن در علاج من کوشش که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد نه آگه است همانا که من گرف...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم برو طبیب مکن در علاج من کوشش که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد نه آگه است همانا که من گرف...
تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم کجا ز هجر تو جان یا به تن توان دارم مگر نه نی کندافغان وجسم بی جان است چوآن نیم اگر از دوریت فغان دارم به اشک سرخ ورخ زرد خویشتن چه کنم چگونه عشق...
نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارم که در بر سرو قدی لاله رخ نسرین بدن دارم قمر دارد به سر سرو من و سرو چمن قمری چمن دارد کجا کی این چنین سروی که من دارم مشامم را معطر کرده است از ط...
تعالی الله زجانانی که دارم ز جانان است این جانی که دارم به سیر سرو بستانم چه حاجت از این سرو خرامانی که دارم به نور ماه وخورشیدم چه خواهش از این شمع شبستانی که دارم از آن ترسم که ش...
نه من به عشق تو امروز خسته وزارم که کرده اندبه روز ازل گرفتارم بگفتم از پی خوبان دلا مروگفتا گمانم اینکه یقین کرده ای که مختارم مگر به دست من است اختیار من بگذار که تا بسوزم و سازم...
من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم باشد از کج گردی چرخ این پریشانی که دارم چارسوی وشش جهت را هفتخوان کرده است بر من کرده پنداری گمان رویینه تن اسفندیارم نیستم اشتر ولی دارم گ...
من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم آبرو بردم زعشق ای خاک عالم بر سرم آن سمندر بود کاندر آتش سوزان بسوخت من ندارم تاب این کز پیش آتش بگذرم یاد دارم اینکه با شمعی شبی پروانه گفت عاشق...
دل گشته در برم خون از طبع زودرنجت افتاده درشکنجم از زلف پر شکنجت از خالت اوفتادم در ششدر غم و رنج تا بر سرم چه آید از نقش چار وپنجت روی تو گنج حسن است مویت سیاه ماری کان مار پاسبان...
رفیق خوب به است از برادر وفرزند اگر به دست تو آید چوجان عزیزش دار که این متاع به زور وبه زر به جد وبه جهد به کس نصیب نگردد به هیچ شهر و دیار
من از فراق توتاچندسوزم وسازم بکن به وصل خود آخر دمی سرافرازم گهی چوباد صبا گر به سوی من گذری نثار پای تو راجای زر سراندازم مرا به بزم حضور توره دهندکجا مگر که باد به گوشت رساندآواز...
خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم همه جانان شوم و از سر جان برخیزم سر به زانو همه رندان به عزا بنشینند من چو درحلقه ایشان ز میان برخیزم خوش ندارند که من دور شوم از برشان همه را پا...
دل من هست چو عمان دهان شد صدفم صدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم دارم از کار خود وکرده خود یأس ولی باشد امید نجاتی به دل از لاتخفم یوسف دین ودلم تا شده دور از بر من همچو یعقوب رودتا...
گفتم این شور من ازچیست بگفت از نمکم گفتمش پیشتر آ تا نمکت را بمکم زهره ای در بر من یا قمری یا خورشید دانم این قدر که از روی تورشک فلکم ز اشک ورخ ساخته ام سیم و زیر پاک عیار امتحانی...
در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم از پریشانی خودنیست خبردار دلم تا به عشق تو سروکار دل افتادمرا شست یکباره دل ودست ز هر کار دلم بلکه از شربت لعل توشفایی یابد شده از چشم توچون چشم تو ب...
ای دل آزار مباش از پی آزار دلم که نباشد به کسی جز تو سروکار دلم باشد از ابروو مژگان به کفش تیر وکمان چشم تو هست مگر بر سر پیکار دلم ترک خونخوار توگردیده عدوی دل من که خدا باد ازین ...
خیمه زدسلطان عشق اندر دلم کار بس گردیده مشکل بر دلم گشت خون وز دیده ام آمد برون از غم شوخی پری پیکر دلم آرمش با ریشه از پیکر به در جز توخواهد گر کس دیگ ردلم بندی ازگیسو بنه بر پای ...
خیال رویتوبیرون نمی رودزدلم بلی به عشق تو آمیخته است آب وگلم اگر که رشته عمر مرا ز هم گسلی گمان مدار که پیوند دوستی گسلم غیاب روی تو بامن چه می تواند کرد که درحضور تو گویی نشسته مت...
از فراقت نه چنان تنگ دلم که توان گفت چه سان تنگ دلم به چه سان تنگ بود دیده مور تنگ گردیده چنان تنگ دلم گر به محشر ببرندم به بهشت بی تو درقصر جنان تنگ دلم با همه تنگ دلی کوه غمی جای...
گفتم که مهی گفت که ماهست غلامم گفتم که شهی گفت بزن سکه به نامم گفتم که چه شد مرغ دل از دانه خالت گفت از پی آن دانه اسیر است به دامم گفتم ز چه صبحم شده از شام سیه تر گفتاز رخ چون صب...
نگفتم دل مکن اینقدر غارت که ترسم آخر افتی در مرارت شه آگه گشته و داده است فرمان به گیر و دار هر کس کرده غارت دل ما راچرا ویرانه کردی نمی بودت اگر عزم عمارت لب لعل تو از بس هست شیری...
ای برادر مجوی از دونان غیر بخل و طمع صفات دگر پیش تو چینه ای نمی ریزند گر معلق زنان شوی کوثر نکنندت به توبره سیری جو گر کشی بارها به دوش چو خر
اگر بداگر خوبم از دوستانم اگر گل اگر خارم از بوستانم دلش خواست باشم چنین این چنینم اگر گفت گردم چنان آنچنانم به هرجا که بدهدنشانم نشینم به هر سو که گوید روان شو روانم اگر گفت شوگوش...
زنده دور از روی آن سیمین تنم من عجب آهن دل ورویین تنم حال دل از من چه می پرسی زهجر کن به رخسارم نگاه وبین تنم از غم هجران وبار عشق دوست خسته شد جانم از آن از این تنم گشت خون از آن ...
گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنم گفتمش ویرانه ام گفتا که تعمیرت کنم گفتم ازعشق توچون زلف توپرچین شد رخم گفت درعهدجوانی خواستم پیرت کنم گفتمش تا چندباشم تشنه دیدار تو گفت زآب کوثر...