بخش ۱۶ - در پیری وبینوائی
به پیری تو را نیست گر سیم و زر به جز مردنت چاره نبود دگر بود مردن از ذلت فقر به چو باشد چنین دل به مردن بنه خصوصا کهرنجور باشد تنت شود قسمت این هر سه بر دشمنت ز تونفرت آرند فرزندوز...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به پیری تو را نیست گر سیم و زر به جز مردنت چاره نبود دگر بود مردن از ذلت فقر به چو باشد چنین دل به مردن بنه خصوصا کهرنجور باشد تنت شود قسمت این هر سه بر دشمنت ز تونفرت آرند فرزندوز...
چو خواهی که براسب گردی سوار ابر زیر ران اسب کوچک میار شود مرد از اسب کوچک حقیر بود راکبش گر امیرکبیر بزرگ اسب کن سعی و آور به چنگ که غالب به دشمن شوی روز جنگ چو شد اسب در دو علم زن...
چوعمرم نه وه شد از هفت وهشت به لهو ولعب روز وشب صرف گشت چو از سال ده عمرم آمد به بیست نگشتم خبر زاین که تکلیف چیست چو از بیست عمر من آمد به سی نکردم به احوال خود وارسی ز سی گشت چون...
چوبشنید بلبل زگل این سخن توگویی که روحش برون شد زتن بسی شد پشیمان ز گفتار خویش خجل گشت بیحد ز رفتار خویش همی گفت ای وای برحال من نسوزدچرا بخت واقبال من کنم گفتگو از چه با فاخته به ...
شدی چون ز یزدان خبردار پس اطاعت کن احکام او را و بس ز یاد خدا هیچ غافل مشو به جز راه حق هیچ راهی مرو اعانت از اوجوی در کار خود به هرکاری او رابکن یار خود مددجو از اوکومددکار ماست ب...
برون رفت از شهر موشی به دشت برای تفرج پی سیر و گشت به صحرا به سوراخ موشی رسید در آنجا یکی موش دشتی بدید چو همجنس بودند وهم کیش هم به شادی نشستند در پیش هم بدوموش دشتی بگفتا ز چیست ...
ز گل بلبل این بی وفایی چو دید برفت از بر گل به کنجی خزید کشید ازجگر ناله های حزین که بیچاره عاشق بود کارش این ز آه وفغان آتشی برفروخت که از شعله اش سنگ را دل بسوخت بیفتاد چون ماهی ...
به فردوس استاد منشاد باد ز ابجد الی ضظغم داد یاد پس از آن مرا فارسی خوان نمود کلام عرب پس به درسم فزود چو از صرف و از نحو گشتم خبر بدیدم به حالم ندارد ثمر چو از فقه و منطق شدم مستف...
با دلی پرجوش وجانی پرخروش دوش رفتم تا به کوی می فروش محفلی دیدم سراسر پر زنور به کف موسی ندانم یا که طور باده خواران صف زده در پیش وی چون بنات النعش بر گردجدی کردم او را پس سلامی ب...
چو بلبل ز تاک این تفقد بدید یکی آه سرد از جگر برکشید بگفتا که ای تاک والا تبار که هستی ز جم در جهان یادگار تو از دست پروردگان جمی مرا زنده فرما که عیسی دمی گل ازمن دلش سخت رنجیده ا...
هزارن سلام وهزاران درود ز ما بر رسول خدای ودود امین خداوند رب جلیل که بدخادم درگهش جبرییل گر او باعث خلق عالم نبود کجا هستی از نیست رخ می نمود قضا وقدر زو دو فرمانبرند ملایک به درگ...
احمد مرسل که از او زنده ایم از دل و جان بر در او بنده ایم مظهر الطاف حق احمد بود معنی اوصاف حق احمد بود از احد احمد شده یک میم فرق عقل در آن میم شد از فکر غرق عاجز از اوصاف وی آمد ...
هزارن درودوهزاران سلام ز ما بر رسول ذوی الاحترام محمد ص شهنشاه کون و مکان که موجود شد از طفیلش جهان اگر از طفیل محمد نبود خدا خلق عالم کجا می نمود طبیب عباد وحبیب خداست که هر درد ر...
چونکه گفتی او خداوند است و بس پیرو احکام او می باش وبس چونکه گفتی بنده ام کن بندگی تا نبینی خجلت و شرمندگی در نماز و روزه کوتاهی مکن کاین دو می باشند دین را بیخ و بن این نماز و روز...
خواست موری تا ز وحدت دم زند دم به وصف خالق عالم زند از صفات وذات حق گویا شود در طریق معرفت پویا شود از صفات الله کند برخی بیان هم ز ذاتش شرحی آرد بر زبان گفت رب ما چنان است وچنین د...
سروشی مرا گفت روزی به گوش که ازبهر روزی مخورغم مکوش بکن شکر یزدان قوی دار دل که رزق ترا میدهد متصل شب وروز روزیت آید به بر اگر هست خون جگر یا شکر چرامنت از این ویا آن کشی همان به ک...
به بلبل نصیحت کنان گفت تاک که گشتم ز کار تو اندوهناک صفای گلستان ما ازگل است گلستان ما را بها از گل است گل امروز زیب گلستان بود گل ار نیست عیب گلستان بود چرا فاخته زد چنین گول تو چ...
مخور می و گر میخوری کم بنوش که ماندبرایت به جا عقل و هوش بط باده رو با بت ساده خور اگر میخوری این چنین باده خور اگر چه ندارند مستان ادب ولی با ادب باش و خاموش لب دو تن را که جنگ اف...
به آه و فغان گفت بلبل به تاک مشوازمن وکارم اندوهناک به دردمن از لطف شو چاره جو خود از غم هلاکم ملامت مگو بر احوال من زار باید گریست که دردمرا چاره جز مرگ نیست مگو از چه گفتی چنین و...
ببین صنع صانع دراعضای خود به حیرت شواز فرق تا پای خود به یکپاره پیه بنهاده نور که چشم تو بیند ز نزدیک ودور به رفتن تو را پای رفتار داد به گفتن تو رانطق وگفتا رداد مرا حیرت آید که ی...
دروغ ای برادر ندارد فروغ بکن تا توانی حذر از دروغ چوگفتی دروغی شوی بیقرار که شاید دروغت شودآشکار دروغ تو چون فاش گرددبه خلق خجالت طنابیت گردد به حلق بسی شرمساری کشی از دروغ بخود می...
به بلبل چنین پاسخ آمد ز تاک که خود را مکن از غم دل هلاک گلت را فرود آورم از غضب کنم بخشش جرمت از او طلب ولی گل دلش هست نازک بسی ندارد بدان نازکی دل کسی کنون چاره کار باید نمود که گ...
گر رمد چشمت ندارد در عدد عشق را با دوست بینی متحد دوست با عشق ار چه دانی شدیکی بشنو از من تا بگویم اندکی یعنی ار جز دوست داری در ضمیر نیستی ازعشق در عالم خبیر ای خوش آن عاشق که جز ...
شنیدم که شیخی به بغداد بود زمستان به راهی گذر مینمود به کنجی یکی بچه گربه دید که لرزد ز سرما چواز باد بید دل شیخ بر حال اوسخت سوخت ز رحمت به بالای اورخت دوخت بشد خم گرفت از زمین گر...