شمارهٔ ۳۵۳
ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم آشفته تر از طره طرار تو بودیم زآن پیش که زلف تو شوددام دل ما از دانه خال توگرفتار تو بودیم هستیم خبردار ز هر کار تو ای یار شب تا به سحر در پس دیوار تو...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم آشفته تر از طره طرار تو بودیم زآن پیش که زلف تو شوددام دل ما از دانه خال توگرفتار تو بودیم هستیم خبردار ز هر کار تو ای یار شب تا به سحر در پس دیوار تو...
ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریم زخیال لب چون لعل تو خونین جگریم نه ز خاکیم ونه از آب ونه از آتش وباد آدمی شکل ولیکن نه ز جنس بشریم آگه از عالم اسرار وخبر ازهمه کار لیک افتاده چومس...
ز سوز عشق تودرسینه آتشی داریم در آتشیم وعجب حالت خوشی داریم شودنصیب دل ما هر آن بلا که رسد دل شکسته زار بلاکشی داریم ز چشمهای توما را دلی بود بیمار ز طره های توحال مشوشی داریم گرفت...
ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام میم مطرب دلم دارد فغان حاجت نباشد بر نیم می خوش بود از دست وی بی وی نبخشد نشیه می می می شود بر من حلال آندم که می بدهد ویم گویند اندر فصل گل نوشید...
آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم دل را کنیم خون وز چشمان برون کنیم جور وجفا هر آنچه توافزون کنی به ما ما با توطور مهر ووفا را فزون کنیم دیوانه راست جای به زنجیر زلف تو زنجیر گشته ...
کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیم خبرشدند همین قدر را که دلخونیم ز شور شکر شیرین لبی چوفرهادیم ز عشق طلعت لیلی رخی چومجنونیم اگر چه زرد رخانیم از غم دلدار به صدرمیکده بنگر که چهر گل...
دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم من بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم هر دوحیرانیم وسرگران به کارخویشتن راه دور و پای لنگ وتوشه ای نه چون رویم نیست چون پایی به زانو ره رویم...
بسکه مشکین مو ز بس نیکورخ است ترک من آشوب چین و خلخ است نیست با گلشن سرو کارم که او سرو قامت یاسمن بو گل رخ است چون شه شطرنج هر جا روکند پیش پای پیلتن اسبش رخ است تند خو ترکی مرا ب...
رحم وانصاف درمیانه خلق گشته چون پای مار و دیده مور چشم امید اگر کسی دارد از کسی جز خدا بود بی نور
به که ما دیوانه از عشق پری رویی شویم تا مگر زنجیری زنجیر گیسویی شویم دوزخ سوزان چو از بهر گنهکاران بود همنشین باید به ترک آتشین خویی شویم ما که نتوانیم جان در بردن از چنگال مرگ کشت...
روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوییم دلبر بر دل ماست واز اوسراغ جوییم غافل که خضر بر خلق از حق دلیل راه است ما گمرهان دلیل راه از کلاغ جوییم نرگس بنفشه سنبل نسرین ولاله وگل در پیش د...
یا رب آن عمر ز من رفته به من بازرسان آن گرانمایه درم را به عدن بازرسان نه دل اندربر من باشد ونه دلبر من دلبرم را به بر ودل بر من بازرسان تا که گل شد زچمن روی چمن گشت چومن صوت بلبل ...
نیست غم پروانه را از سوختن بایداز اوعلم عشق آموختن خواهی ار روشندلی مانند شمع آتشی باید به جان افروختن ریخت چشمم در دلم خون هر چه بود ز آن تلف آمد وز این اندوختن جامه صبرم که شددر ...
پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن سوختن را ز آتشش مردانه می بایدشدن خال جانان دانه است و زلف او دام بلا مبتلای دام از آن دانه می باید شدن در نظر آیدچوزنجیری مرا گیسوی دوست هستی ار ع...
چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودن ثمر صبح اثر شام چه خواهد بودن بودم اول به کجا میروم آخر به کجا ماحصل از من گمنام چه خواهدبودن جان به تن نالدم آری به جز از این کاری مرغ را در قفس و...
ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن خود را سمندر نیستی بر آتش سوزان مزن آتش زدی برخرمنم ز آن سوختی جان وتنم بس کن به جا بنشین دمی بر آتشم دامن مزن تو مرد این میدان نیی تو رستم د...
ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کن از مکرمت دلم را از قید غم رها کن من خسته وغریبم شد درد و غم نصیبم گفتی که من طبیبم درد مرا دوا کن ما را نبود گاهی جز درگهت پناهی از مرحمت نگاهی گ...
در آیینه بر عارض خود نظر کن دلت را ز حال دل ما خبر کن بزن شانه بر چین گیسوی مشکین چوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن کندتیره دودش رخ مهر و مه را ز آه دل دردمندان حذر کن کس ار پای درحل...
ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کن از دل ما غم واندوه جهان راگم کن شاه آگاه ز می خوردن ما می باشد هیچ اندیشه نه از شحنه نه از مردم کن دیدی آخر که به جان تو چه کرد آن سر زلف بارها گف...
اسیر بند تو در روزگار آزاد است نصیب هر که شود نعمت خداداداست دلم نمی شود اندر فراق تو غمگین که در فراق هم از یادوصل توشاد است به خاک کشور عشق تو تا نهادم پا نصیحت همه عالم به گوش م...
صاحب دیوان به فارس آمده حاکم نام نباید برد ز فارس دگر کس مملکت جم کجا وصاحب دیوان ذلت وخفت برای فارس همین بس
گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن گفتمش در پیش شمع رخ مرا پروانه کن گفت دارم زلف چون زنجیر و روی چون پری گفتمش پس چهره بنما ومرا دیوانه کن گفت خالم دانه است وطره ام دام بلا گفتم او...
خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن گفتم برو پروا نکن کردی کنون پروانه کن تا بت پرست و بت شکن هر دو پرستندت چو من یک ره تماشاگاه را درکعبه وبتخانه کن دارم دلی ویرانه من گنجی تو...
شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن کان سرو قد کند جا شاید به دامن من از خلق می شنیدم ز آهن پری گریزد دیدم بتی پری رو کو راست دل ز آهن ز ابروکشیده شمشیر چون چشم او به رویش ز آنرو ز ...