شمارهٔ ۳۹۳
گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی او از زبان من بگو با عنبر افشان موی او سرکشی را ترک فرما رهزنی را توبه کن با ادب شو چنگ کمتر زن همی بر روی او گه بگوشش سر به نجوی می نهی از شیطنت گه...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی او از زبان من بگو با عنبر افشان موی او سرکشی را ترک فرما رهزنی را توبه کن با ادب شو چنگ کمتر زن همی بر روی او گه بگوشش سر به نجوی می نهی از شیطنت گه...
اگر به حکم قضا می شود رضا دل تو یقین بدان شودآسان تمام مشکل تو دلا به عمر ندیدم تو را دمی بی غم سرشته گشته مگر آب عشق در گل تو نثار خاک رهت خواستم کنم دل وجان خجل شدم چو بدیدم که ن...
چشمم فتد در آینه گر برجمال تو شاید که درزمانه ببینم مثال تو بختم سیاه گشته و آشفته خاطرم این یک ز طره تو وآن یک زخال تو گفتی که قامتت چو کمان از چه گشته خم خم گشته است ز ابروی همچو...
هر کس افتد به خیال من وتو خون کندگریه به حال من وتو چون من از عشق توو چون تو به حسن نیست در شهر مثال من وتو به تو خون من ومی از کف تو باد این هر دو حلال من وتو فرودین تو و دیماه من...
ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو وی دلم آشفته تر از موی تو معنی ز والقلم را یافتم چون بدیدم بینی وابروی تو آیه واللیل باشد بخت من سوره والشمس آمد روی تو خون به دل ماه از رخ نیکوی تو اس...
من چیستم که دم زنم از عشق روی تو من کیستم که راه دهندم به کوی تو از هر طرف به سوی تو راه است واین عجب کز هیچ سوی کس نبرد ره به سوی تو گر غایبی ز دیده مرا حاضری به دل ز آنروهمی مراس...
بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو کرده قدم را کمان حالت ابروی تو سرورود دررکوع گر تو درآیی به باغ مه ننماید طلوع پیش مه روی تو عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضت وام نموده است بوی مشک...
افزوده غم عشق تو درد و تب ما را کرده است سیه هجر تو روز و شب ما را ما عاشق و مستیم و به جز یار ندانیم زاهد ز چه جویاست همی مذهب ما را آگه نشد از طالع ما هیچ منجم می سوختی ای کاش فل...
ای سیه زلف نگار از بس پریشان بینمت همچو خود سرگشته بر رخسار جانان بینمت با وفایی چون ز مرگ من ترا هست آگهی ز آن سیه پوشیده ای زآنرو پریشان بینمت روی گندم گون یار من بود باغ بهشت را...
زلفکان تومگر عطارند کاینهمه مشک به دامان دارند مشت مویی نه فزونند از بو گویی از مشک دو صد خروارند گر بگوییم که مشکند خطاست که به هر تار دوصدتاتارند شب هجران تو یا بخت منند که چنین ...
مشیری و قوامی داشت شیراز که هر دو در ستم بودند یکه برفتند از جهان زان پس که هشتند ز بدعت ها به روی فارس لکه بگفتم با خرد تاریخشان را رقم زن چون به زر و سیم سکه یکی بیرون شد و گفتا ...
سوزد این طالعی که من دارم نفرت از عمر خویشتن دارم کاش تا روز حشر شب می بود روز اگر این بود که من دارم فلک از بسکه کین به من دارد عجبا از این که پیرهن دارم خودندانم که پیرهن در بر ی...
تو ببین کآسمان کج گردش به که محتاج می کندما را هر کجا تیری از بلا بیند پیشش آماج می کند ما را هر کجا باز چنگلی باشد همچو دراج می کندما را حرف حق تا زنیم بر سر دار همچوحلاج می کندما...
دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست چو پای بند به بند تو است خرسنداست ز چشم مست تو افتاده فتنه در عالم گناه زلف تو را نیست از چه در بنداست مگر تو شانه زدی زلف مشک افشان را که هر کجا...
خونین جگرم ز گردش چرخ افسرده دلم ز دور ایام شام است همی که می شودصبح صبح است همی که می شود شام وآگاه نشد کسی به دوران کآغاز چه بوده چیست انجام
مرا ترکی است غارتگر سنان مژگان کمان ابرو که غارت کرده دل ها را از آن مژگان وز آن ابرو نروید سرو در بستان دهد گر جلوه او قامت نگردد ماه نو طالع گر او سازد عیان ابرو برد دین و دل از ...
بر درد دل خسته ام دوست دوا شو بنما رخ و غارتگر دین ودل ما شو پنهان مشو از ما بنما گوشه ابرو مانند مه یک شبه انگشت نما شو تاچند جفا میکنی ای شوخ دل آزار کن ترک جفا با من بی دل به صف...
دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کو کرد آن صنم ترسا مرا زنار کو زنار کو گویند کز افغان من شب کس نخوابد ای عجب کاندم که من از سوز دل زاری کنم بیدار کو بیگاه وگه خونین دلم خواهد ز م...
دیوانه شد دل در برم زنجیر زلف یار کو تسبیح افتاد ازکفم آن زلف چون زنار کو زآشفته حالی هر زمان رو سوی دیوار آورم گویم غم دل گر به کس محرم به از دیوار کو فارغ شوداز درد وغم دل بیندار...
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکو گفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو گفتم به رویت عاشقم کم جور کن بر عاشقان گفتا به ما گر عاشقی تعظیم وتکریم توکو گفتم ز فر عاشقی اندر جها...
آری اگر ای بادز دلبر خبری کو داری اگر این تیره شب از پی سحری کو جانم به لب از حسرت وعمرم به سرآمد ای نخل امید ار دهی آخر ثمری کو تا زر کنداز گوشه چشمی مس ما را جویا ز که گردیم که ص...
از مژه سنان داری وجوشن به بر ازمو ز ابرو بودت خنجر ومغفر بسر از مو در فارس همه خاک زمین نافه چین شد از بسکه همی ریخته ای مشک تر از مو ده مستیم از چشم و ببر هستیم از دست بنشین به بر...
آینه در پیش خود بگرفت وگفتا کن نگاه گفت دیدی گفتم آری گفت چه گفتم دوماه گفت ماهی چون رخ من دیده ای گفتم بلی گفت کو کی گفتم اندر آینه خود کن نگاه گفت کاندر آینه عکس رخم هست او منم گ...
به حسن چون تو نه آید کسی نه آمده بالله نگه در آینه کن تا شوی ز حسن خودآگه کنم چگونه رخ ماه را شبیه به رویت که کس ندیده دو زلف سیه گهی به رخ مه زمن تو یاد نیاری به سال و ماه ولیکن ب...