شمارهٔ ۴۰۹
عکس رخ آن ماه در جام شراب انداخته کرده نیکویی ولیکن اندر آب انداخته چهره را افروخته است از تاب می چون آتشی اتشی از غم به جان شیخ وشاب انداخته جوشن طوس است یا پرچین کمند اشکبوس یا ز...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
عکس رخ آن ماه در جام شراب انداخته کرده نیکویی ولیکن اندر آب انداخته چهره را افروخته است از تاب می چون آتشی اتشی از غم به جان شیخ وشاب انداخته جوشن طوس است یا پرچین کمند اشکبوس یا ز...
به پیش آتش چهر توزلف تو دود است ز دود توست مرا دیده گریه آلود است تو رابه معرکه حاجت به خود وجوشن نیست که موی بر سر ودوش تو جوشن وخود است رسم به وصل توهر چند زودتر دیر است رهم ز هج...
دلکی دارم وزهر طرفش می برد دلبری و دلشادم کاشکی داشتیم هزاران دل تا به هر دلبری دلی دادم
در دلم عشق آتشی افروخته کارزوهای دلم را سوخته گویی استاد ازل جز جور و کین یار را درس دگر ناموخته چشم من آخر تلف کرد از غمش در دلم خون هر چه بود اندوخته کم ملامت کن که پیر می فروش م...
عاشق روی نگارم کفر چه ایمان چه خاکسار کوی یارم باغ چه بستان چه هر که را یوسف رخی گردد عزیز مصر دل دهر او را محبس آید چاه چه زندان چه شد بت هر جایی ما لایری و لامکان خانه چه جای چه ...
در شاه نشین دل من یار نشسته نوری است فروزنده که در نار نشسته آن تازه گل آمد به کفم عاقبت الامر غم نیست به دست من اگر خار نشسته گفتا چو شوم مست دهم یکدو سه بوست شب و رفت وسحر آمد وه...
ز مو قیمت مشک وعنبر شکسته به لب نرخ قند مکرر شکسته چه پرسی دلم ازچه بشکسته در بر دلم در بر از دست دلبر شکسته بت من به هنگام مستی مکرر سر ساقیان را به ساغر شکسته به هر جا که بنشسته ...
دل جای در آن طره طرار گرفته گنجشک مگر جا به بر مار گرفته اشکم شده شنگرفی و روزم شده نیلی تا آینه روی تو زنگار گرفته گیسوی تواش راهزنی کرده که زاهد تسبیح ز کف داده وزنار گرفته در عا...
مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده که هرچه کرده و زاین پس کندخدا کرده رسد به ساحل اگر کشتیت وگر شکند خدای کرده مفرما که ناخدا کرده به شکل شاه وگدا را بود چه فرق خداست که شاه را شه و درو...
سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده همدم به خود نموده دمساز خویش کرده با ما چرا نگویید راز خود ای حریفان ما را چو یار محرم بر راز خویش کرده جوید پری ز آهن دوری پریوش من تفتیده آهنان را...
گردش چشم تو مستم کرده لعل تو باده پرستم کرده سرگرانی به من از بسکه رقیب پیش تو شکوه ز دستم کرده چه کنم من که چو ماهی ماهی صید در زلف چوشستم کرده نیستم عاشق امروزی یار عاشق از روز ا...
بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زده ویا به عارض گلرنگ خودگلاب زده چه تیغ ها که ز مژگان کشیده بر مریخ چه طعنه ها که زطلعت برآفتاب زده منجم آمد وگفتا نبودوقت خسوف بگفتمش که مه من به رخ نقا...
خیز ای بت من باده گلگون کهن ده گر باده به من می دهی امروز به من ده امروز بسی تنگدلم از غم ایام ده باده و بوسی مزه از تنگ دهن ده از بهر تفرج گذری کن به گلستان خجلت ز رخ و قد به گل و...
چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است بلکه همسایه هم از ناله من بیدار است جز به دیوار نگویم غم دل پیش کسی کسی ار باز بود محرم دل دیوار است گفته بودم که بگویم به تو درد دل خویش نتوان ...
آوخ آوخ که قدردانی نیست تا هنرهای خویش بشمارم شوره زاری است من کجا نگرم تخم امید در کجا کارم
تا ز دلم خبر شوی آینه پیش روی نه رونق مشک تا بری شانه به چین موی نه خواهی اگر که بگذرد از سر سرو فاخته سوی چمن چو بگذری پا به کنار جوی نه سرو چمن کنار جو بر سر پا بایستد سر به کنار...
عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای کس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای بت من دلی از آهن واز سیم تنی ساخته ای هیچ ازنقطه موهوم نشان نیست پدید دل گمان برده...
روبروی آفتاب آیینه بر رو بسته ای یاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاب برقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنند ت...
از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای همچو من گویا اسیر عشق جانان گشته ای گوشه گیری داشتی از خلق می بینم کنون سخت عاشق بر رخ آن سست پیمان گشته ای بینمت افسرده وپژمرده وزار ونزار...
دل از بت و از بت پرست اندر کلیسا برده ای ما را هم از چشمان مست از دست و از پا برده ای خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملک تا در میان عاشقان نامی هم از ما برده ای با تو نشد ای...
نه همی دین و دل از ما برده ای دین ودل از پیر وبرنا برده ای نه همی دل برده ای از بت پرست دل ز بت های کلیسا برده ای نه همی دل برده ای از دست من کز دلم جان و تمنا برده ای من زچشمان تو...
باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای مشک را ارزان وعنبر را فراوان کرده ای روی تو باشد کف موسی وزلف توعصا از ره اعجاز اورا شکل ثعبان کرده ای گاه مار وگاه عقرب گاه اژدر می شود عقل را در...
چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای جفاکشی شده ما را شعار و دلشادیم از آن زمان که به ما مایل جفا شده ای جدا شود چو نی از غصه بند از بندم ببینم از...
چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای هزار درد اگر عشق کرده بار دلم مرا چه غم که تو بر درد ما دوا شده ای شدیم ازهمه اهل زمانه بیگانه از آن زمان ک...