بخش ۲۳ - در نترسیدن از مرگ
مشو هرگز از مردن اندیشناک که هست از پی زندگانی هلاک کسی جان نبرده است از چنگ مرگ نکرده است کس فتح در جنگ مرگ هر آنکس که زاییده شد میرد او خدا هم دهد جان و هم گیرد او بود مردنی زندگ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مشو هرگز از مردن اندیشناک که هست از پی زندگانی هلاک کسی جان نبرده است از چنگ مرگ نکرده است کس فتح در جنگ مرگ هر آنکس که زاییده شد میرد او خدا هم دهد جان و هم گیرد او بود مردنی زندگ...
به گل گفت تاک ای گل تازه رو که شرمنده است از تو عنبر ز بو چه رو داده است از چه ای در غضب بفرما ز کار که ای در غضب لباس غضب درتنت بهر چیست کسی کو تو را خشمگین کرده کیست بگوتا سرش را...
به تاک این چنین گفت گل در جواب که ای از تو غمگین دلان کامیاب مرا خشمگین کرده بلبل چنین چنین کرده بلبل مرا خشمگین ندانی ز دستش دلم چون بود ز دستش دل من پر از خون بود ندیدم چو او درج...
اگر مست هستم وگر هوشیار به یاد توام دایم ای کردگار تو را غافر المذنبین نام شد مرا هم از آن باده درجام شد عطا شیوه ی تو خطا کار ماست چه باک ازخطا عفوت ار یار ماست شنیدم که نام توباش...
با کسی بد مکن مشو غافل از مکافات هستی ارعاقل در زمینی کس ار بکارد جو نبرد گندم او به وقت درو شاد بادا روان او به بهشت کز برای نصیحت تو نوشت رو نکویی کن و در آب انداز که دهد ایزدت ب...
به گل گفت تاک ای تو اندر چمن چو شیرین وما جملگی کوهکن من وسرو و شمشاد و بید و چنار همه بندگانیم وخدمتگذار همه ما غلامان کوی توایم همه گوش بر گفتگوی توایم همه عاشقانیم و سرمست تو هم...
چنان قحط سالی به شیراز شد که روح از بدن ها به پرواز شد ملخ کرد منزل به بستان و کشت اثر از تر وخشک برجا نهشت همه خلق برکنده دل ازحیات شده شاه شطرنج وگردیده مات از آن خلق بی حال ناخو...
اگر کس خورد زخم خار نخیل به است ار خورد نان زخوان بخیل خور از سفره خویش نان وبصل که به باشد از خوان مردم عسل اگر بر لبت آید از گرس جان به از آن که خواهی ز دونان دو نان گرت نیست یک ...
بگفتا گل ای تاک نیکو سرشت که هرجا تویی باشد آنجا بهشت تویی مصلح وخیرخواه همه به درماندگی ها پناه همه شفاعت زبلبل کنی پیش من نداری خبر از دل ریش من به زخم دلم ار نهی مرهمی چرا بر غم...
ز خلق جهان سخت رنجیده ام بدی ها از ایشان ز بس دیده ام پدر هیچ نبود به فکر پسر پسر ناورد هیچ یاد از پدر اطاعت به شوهر ندارد زنی ز شوهر بتر نیستش دشمنی در این خلق یک ذره انصاف نیست ا...
ز شهزاده دارم دلی پر ز درد ندانی که بامن ز همت چه کرد گمانم که او پور شاهنشه است ز رسم بزرگی دلش آگه است ندانستم او مرد سوداگر است همی در پی اخذ سیم وزر است ز شاهان اگر بهره ای داش...
به گل گفت تاک ای گل نازنین که وام از تو بگرفته بو مشک چین توگفتی که بیرون روم ازچمن چمن راچه باک ار ندارد چو من ز روی تو نور گلستان بود چمن بی تو بدتر ز زندان بود روی گر به در از گ...
پیرهن باری گران باشد به تن بگذر از تن تا نخواهی پیرهن بگذر از تن تا سراپا جان شوی بلکه از جان هم که تا جانان شوی چیست تن تا کس شود پابست وی چشم اگر داری گریز از دست وی وای وای ار ک...
نه هر تاجداری بود شهریار خروسان بسی دیده ام تاجدار نه هر خسروی صاحب افسر است نه هر چیز شیرین شود شکر است نه هر کس بود زابلی رستم است نه هر کس که طایی بود حاتم است نه مرد است دارای ...
بگفتا گل ای تاک روی چمن سیه گشته در پیش چشمان من دلم بسکه سیر از گلستان شده است گلستان به پیشم چو زندان شده است برآنم که بیرون روم از چمن خوش است ار نباشم در این انجمن ز سیاره بدهد...
خری باخری گفت در زیر بار که آسودگی نیست در روزگار به ما صاحب ار می دهدکاه وجو ببین جان زما می ستاند گرو گر ازخسته حالی به کندی رویم زندمان همی تا به تندی رویم چنین پشت ما ریش از با...
بنام خدا رو به هر کار کن خدا را به یکتایی اقرار کن به سال و مه و هفته لیل و نهار مشو غافل از یاد پروردگار کن از او بسی حمد و شکر و سپاس ببر پیش او حاجت و التماس اگر درد داری دوا جو...
دلی دارم به تنگی چون دل مور غمین وخسته خوار و زار ورنجور دو صد خروار غم جاکرده در او ندارد گرچه جای یکسر مو پریشان تر ز مشکین طره یار ز غم بیمارتر از چشم دلدار دلی دارم چو زلف یار ...
نظرکن به هر صبح بر کهتران که تا خویش را بینی از مهتران چو دیدی چنین ازخدا شکر گو مکن کوتهی یکدم از شکر او گر افتدنگاه تو بر شخص کور بگو شک کت در دوچشم است نور ببنی کس ار لنگ باشد ب...
بگفتا به گل تاک از روی مهر که ای عنبرین بوی پاکیزه چهر صحیح است فرمایشاتت تمام ولی چند پندی شنو از غلام سفر قطعه ای گشته است از سقر سقر هست یک نقطه بیش از سفر براه سفر هر طرف رهزنی...
محرم اسرار حق آمد علی حاجب در بار حق آمد علی در بر یزدان بود او را بها در همه عالم بود او پادشا خلقت عالم شده از بهر او آمده دریا نمی از نهر او چشم حق ودست حق آمد علی عاشق سرمست حق...
اگر پهلوانی ومرددغا به کشتی بر پهلوانان درآ به فولاد باز برو پنجه کن قوی پنجه گان را برورنجه کن وگرنه به هر ناتوانی توان زدن خنجر وتیر و تیغ و سنان بزن گر زنی تیر بر تیر زن زنی گر ...
زبان ها به وصف علی الکن است نه الکن همی این زبان من است کس ار بحر گنجاند اندر سبو تواند که مدحی بگوید از او کس آگه نگردید از اسرار او که آگه نشد کس ز اسرار هو کسان شخص او را خدا خو...
صفات خدایی همه باعلی است به جز کبریایی همه با علی است علی هست آیینه حق نما نمایان شد از روی اوحق به ما کس آگه نگردید ز اسرار او که آگه نشدکس ز اسرار هو علی را نصیری بخواندار خدا نب...