بخش ۳۰ - حکایت
شبی یاد دارم که پروانه ای درآمد ز درهمچو دیوانه ای تو گفتی سمندر نه پروانه بود که از آتشش هیچ پروا نبود ز بس مست بود وزخود بی خبر همی شمع را گشت بر دور سر نظر بود پیوسته من را به ش...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شبی یاد دارم که پروانه ای درآمد ز درهمچو دیوانه ای تو گفتی سمندر نه پروانه بود که از آتشش هیچ پروا نبود ز بس مست بود وزخود بی خبر همی شمع را گشت بر دور سر نظر بود پیوسته من را به ش...
هر آن نعمتی را که بینی به دهر چه تلخ وچه شیرین چه شکر چه زهر ز آب وزمین جمله پیدا شده که آسایش خلق دنیا شده ز آب وزمین نعمت آماده شد برای تو پیش توبنهاده شد به عالم نمی بوداگر سبزه...
هم تخم نیکی نشان درجهان که نیکی تو را حاصل آید از آن نکویی ثمرهای نیکودهد به توهر چه خواهی به از اودهد چرا تا بود خوب کس بد کند چرا از بدی خویش را ددکند مکن بدبه کس گر که دانشوری ک...
جوانی که بود از می جهل مست بزد سنگ وپای سگی را شکست که ناگه سواری بیامد ز راه ز حیرت مرا بود براونگاه چنان زدلگد اسب بر آن جوان که آویخت ازپای اواستخوان ز حیرت پرید از سرم عقل وهوش...
چونیک وبد آید برت درجهان نه زاین شو غمین ونه دلشاد از آن که میباشد این حالت کودکان پی مشتی از خارک وگردکان به عالم چه شادی چه غم بگذرد بدونیک و عدل وستم بگذرد نباشد به کار جهان اعت...
سرها اندر حروف است ای پسر گردی آگه چون شوی صاحب نظر گر شوی آگه ز اسرار حروف محوو حیران گردی ازکار حروف گر شوی عالم به جفر جعفری پی به سر هر حروفی می بری این حروف اندر اسامی وکلام ه...
دلی تنگ تر دارم از چشم مور ولی تا بخواهی در اوخفته شور به قد خم تر از ابروی دلبرم ز گیسوی دلبر پریشان ترم به من هفتخوان گشته این روزگار نه من پور زالم نه اسفندیار شبم تا سحرگه زچشم...
به غم صبر کن بیقراری مکن به رخ اشک از دیده جاری مکن صبوری کن از درد دوری منال به روزو شب وهفته وماه وسال مگوصبر تلخ است گوشکر است ز شهد و شکر بلکه شیرین تر است به بستان شد از صبر ب...
ز بس گل ز بلبل بد اندوهناک طلب کرد حاجت ز یزدان پاک به درگاه ایزد همی رو نمود طلب ارزوی دل از او نمود همی گفت ای کردگار قدیر که از حاجت بندگانی خبیر تو دانی چه با جان من کرده اند ن...
سحر پیشتر ز انکه از کوهسار شود چهر مهر منیر آشکار به تخت زمرد گل اندرفراغ که ناگاه گلچین درآمد به باغ به گل چیدن افتاد از هر کنار نپرداخت بر حال زار هزار که بیچاره خواهد شد اندوهنا...
به دهقانی افتدتو را کار اگر وگر خواهی از کشته خودثمر بکن سعی تا نگذرد وقت کار هم ازوقت رو زودتر تخم کار اگر کشت خواهی کنی سال نو به تدبیر آن کشت امسال رو نما زود کاری به قانون خویش...
ز سرتا به پا خویش را هوش کن منت آنچه گویم چو در گوش کن دهم چند پندت ز منگفتن است ز من گفتن است از تو بشنفتن است اگر بشنوی پندم از جان ودل نخواهی شدن هرگز از کس خجل ز من این نصایح ا...
گذارند داغی به ران ستور که بشناسدش صاحب از راه دور چرا داغ زاهدنهد بر جبین جبین را ندانسته از ران یقین پی صیدخلق است در صبح وشام گرفته است تسبیح بر کف چودام ز طول نمازش مخور هیچ گو...
به کار نماز آی و سستی مکن به طاعات تندی وچستی مکن به کار عبادت چوکاهل شوی ز یادخدا زودغافل شوی حذر کن ستهزا مکن بر نماز مکن باکسی شوخی اندرنماز که گردد ز تو دین ودنیا هلاک پشمان شو...
چو گل رفت از باغ گل های باغ به دلها نهادند چون لاله داغ ز غم سنبل افتاد درپیچ وتاب برفت از رخش رنگ وازچشمش آب بشد نرگس از دردبیمارتر در آزار بدشد در آزار تر بنفشته به بر جامه نیلی ...
بود تحفه ای از خدا میهمان چودر پیشت آید بشوشادمان گرامیش دار ار چه کافر بود که این گفته گفت پیمبر بود تو را باشد از خرج مهمان چه بیم که رزقش بود با خدای کریم مهیا نما از برایش طعام...
خدایا تویی خالق کارساز دری بررخ ما کن از لطف باز توبردرد هر کس دوا میدهی توبر بینوایان نوا می دهی بکن دردما را زرحمت علاج که بیمار هستیم وناخوش مزاج براحوال ما بندگان ضعیف تفضل کن ...
چوگل رفت از صحن گلشن برون دل بلبل از درد شد غرق خون چنان ازجگر آه وافغان کشید که گفتی اجل ازتنش جان کشید همی خارکن خوان شد از هجر گل همی اندر افغان شد از هجر گل گهی پرزنانگشت بر گر...
بشو با پدر مادرت آنچنان که خواهی ز فرزند خود درجهان شوددر جهان هر که عاق پدر چوزهر آید اندرمذاقش شکر تفو باد بر حال واقبال او مبارک مبادا مه وسال او مکانش چو جان داد در دوزخ است شو...
مرا حیرت از عشق بلبل بود که حیوان چنین عاشق گل بود که این حسن را در رخ گل نهاد که این عاشقی را به بلبل بداد که این آسمان را به پا کرده است که این نه طبق را بنا کرده است که از غره م...
گرت سیم وزر هست هستی عزیز تویی صاحب فهم وفضل وتمیز اطاعت کند از تومیر وفقیر شوی حکمران بر صغیرو کبیر همه کارهای تودارد رواج نبینی گهی ذلت واحتیاج به روز وشب وهفته وماه وسال زهر درد...
شمع این نوری که بر سر باشدش پرتوی از روی دلبر باشدش هست شاهان را به نورش احتیاج چهره دارد سندروسی تن چوعاج جان دهد هر کس از او برند سر شمع را نازم بود رسم دگر زنده تر می گردد از گر...
به مظلوم ظلمی که ظالم کند کجا خودبردجان وسالم کند چو بلبل هلاک ازغم یار گشت ببین تا که بر فاخته چون گذشت به ناگاه صیادی آمد به باغ زهرسو پی صیدی اندر سراغ بیفتاد چشمش چو برفاخته که...
وفا و صفایی مجو از زنان که هستند رهزن تر از رهزنان مکن باخبرشان ز اسرار خود مده آگهیشان ز کردار خود زنان را مپندار یار تو اند که بار تو نار تو مار تو اند تو تا مرده ای شوی دیگر کنن...