بخش ۳۸ - در ادای سخن گوید
نپرسند تا از تو چیزی مگو که ماند برایت به جا آبرو چو گویی سخن کن تأمل در آن که تا نکته ای کس نگیرد بر آن مگو پر سخن خواهی ار آبرو که پر گو بود واعظ و قصه گو چو گویی سخن گوی آهسته ت...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نپرسند تا از تو چیزی مگو که ماند برایت به جا آبرو چو گویی سخن کن تأمل در آن که تا نکته ای کس نگیرد بر آن مگو پر سخن خواهی ار آبرو که پر گو بود واعظ و قصه گو چو گویی سخن گوی آهسته ت...
یکی خواست کز گل بگیرد گلاب گل افکنددر دیگ وبر رویش آب به زیرش همی آتش تیزکرد به گرمی چوآتش شد آن آب سرد چو آن آب در دیگ آمد به جوش صدایی از آن دیگم آمد به گوش که می گفت آن آب با گل...
به پیری مجوچون جوانی نشاط شب آمد دکان بند وبرچین بساط هوی وهوس را کن از سر به در دیگر نامی از عیش وعشرت مبر برون کن ز دل هر چه هست آرزو دگر آب رفته نیاید بهجو به باغ وگلستان تو را ...
مده زاهدا بیش ازاینم صداع برومختصر کن سخن گووداع نصیحت نگو کم بده دردسر که پندت نگردد به منکارگر پی کار خود روچه کارت بمن مگوازحدیث قیامت سخن من ار ظلمتم تو برو نور باش بهخلد برین ...
تو با دوست هم راز خود را مگو که تا دشمن آگه نگردد از او رسانی اگر راز دل را به لب شود از عجم فاش تا در عرب شنو تا که پندیت بدهم نکو به دلهم بیا راز خود را مگو که من چون شدم عاشق رو...
خدایا بزرگی تو داری و بس نباشد به غیر از تو کس دادرس شریکی تو را نیست درکارها به یکتاییت دارم اقرارها کنی ابر را بر چمن آبیار دوباره خزان را کنی نوبهار برآری ز گل گل ز گل رنگ و بو ...
بهار آمد و رفت فصل خزان جهان بازگردید از سر جوان چمن گشت از سبزه چون خط یار همه دامن کوه شدلاله زار زمین گشت خاکش ز بس عنبرین تو گویی زمین شدبهشت برین نسیم سحر شد ز بس مشکبار سراسر...
در زمان حکمرانی عمر نوجوانی آمدش روزی به بر گفت کز بهر خدای ذوالمنن حکم کن اندر میان مام و من زو عمر پرسید آیا چون شده کاین چنین اندر برت دل خون شده گفت دارم مادری کاندر شکم نه مهم...
به همسایگان بذل وا حسان نما کز احسان بر آنها شوی کدخدا بده گاه گاهی بر ایشان طعام که تا خواجه گردی توایشان غلام کسی گر به ایشان کند داوری به ایشان حمایت کن و یاوری مددکار ایشان به ...
کریما غفورا تو دانی که ما صد ابلیس هستیم در یک عبا ز ابلیس تلبیس ما برتر است ز بس نفس ما ملحد وکافر است گر اوکرد اندر جهان یک خطا خطا هست در روز وشب کار ما تو بخشنده هرگناهی وبس نب...
هر آنکس که دارای سیم آمده دلش فارغ از رنج و بیم آمده اگر سیم داری نداری غمی عزیز جهان سرور عالمی رواج همه کارها گشته سیم شفابخش بیمارها گشته سیم نداردکس ار سیم باشد گدا شود روحش از...
الهی به حق نبی و ولی به جاه محمد ص به قرب علی به حق حسن آن شه غم نصیب به حقحسین آنشهید غریب به زین العباد آن شه بی همال به باقر خداوندجاه وجلال به صادق کز و گشت نشر علوم به موسی کا...
رفیقان که هستند پیش توجمع چو پروانه هایی که بر دور شمع همه در پی اخذ مال تواند پی کندن پرو بال تواند تو راکاسه بینند تا پر می است بگویندت این از نژاد کی است تو راکیسه دانند تا پر ز...
موافق شو و یار با هر گروه که گردد شکوه توبرتر ز کوه چه عاقل چه دیوانه شوهمدمش چه خویش وچه بیگانه شومحرمش مصاحب به هر خوب وبد باش و یار بشو پیش گل گل بر خار خار بر زاهدی گل مأموم شو...
رفیقی ندیدم که باشد شفیق ز اکسیر نایاب تر شد رفیق تو راکیسه وکاسه تا پر بود سخن های تو خوشتر از در بود رفیقان همه یار غار تواند همه بنده خاکسار تواند چو گرددتهی این ز می آن ز زر نگ...
ای به خویب یگانه ی آفاق نبود برملازمان گر شاق لیله الجمعه را زروی کرم رنجه فرما به بنده خانه قدم لیله السبت را ز روی کرم رنجه فرما به بنده خانه قدم شب دوشنبه را ز روی کرم رنجه فرما...
زنگ عصیان ز گریه بزدایید قهوه تلخ صرف فرمایید ساعتی گر کشید زحمت وزجر نیست بهر ملازمان بی اجر
یکی روز و شب مست بود از مدام چنین بود تا عمر او شد تمام رفیقان نهادند او را به قبر بر احوال او جمله گریان چو ابر کز اعمال او چون شود کار او که درگور گردد مددکار او یکی از رفیقان به...
یا علی ای محرم یزدان پاک ازغم هجران توگشتم هلاک ای شه با کر وفر دادگر بر من آشفته دل آور نظر علت ایجاد دو عالم تویی در بر حق خازن محرم تویی چون شود ای شه صف محشر به پا دادرس الا تو...
ای بت مه طلعت پیمان گسل ای مه تابان بررویت خجل آتش عشق رخ توبرفروخت هستی ما را همه یکسر بسوخت شعله عشقت بزدآتش به جان سوختم از آتش دل الامان نیستی آگه غم عشقت چه کرد در دلم از حسرت...
مرا با کمالی بگفت ازملال بود حرف تشبیه کاف کمال بگفتم دهدنشیه چون می کمال کم از می بود مستیش کی کمال به کسب کمال آنکه کوشد خوش است شراب حلال ار بنوشد خوش است ز شه حکمآید چودر ضبط م...
بکن هرچه داری ز یزدان سؤال بتاریخ روز وشب وماه وسال پس آنگه حروفات اوراشمار شماری هم از نقطه هایش بر آر برابر کن این دو عدد را به هم که یک نقطه نه بیش گردد نه کم پس از هر یک از آن ...
فلک راچه کین باشداز من به دل که جوروجفا میکند متصل به روزوشب وهفته وماه وسال نه بگذاردم یکدم آسوده حال زند بر رگ جان من نیشتر رساندبلایم به جان بی شمر دو جو در دلش رحم وانصاف نیست ...
روزی از بغداد از بهر شکار سوی صحرا شد رشید نابکار بهر صید افتاد اندر جستجو رفته رفته تا به کوفه آمد او ره فتاد او را به صحرای نجف آهوی بسیار دید از هر طرف آهوان کردند آهنگ گریز تاز...