بخش ۵ - شگفتن گل در گلشن
پس از فرودین آمد اردیبهشت گلستان ز گل گشت رشک بهشت به امر خدا گل به گلشن شکفت چوگل در چمن روح در تن شکفت به تخت زمرد شه گل نشست در باغ را باغبان سخت بست که هر کس نباید بر شه رود کز...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پس از فرودین آمد اردیبهشت گلستان ز گل گشت رشک بهشت به امر خدا گل به گلشن شکفت چوگل در چمن روح در تن شکفت به تخت زمرد شه گل نشست در باغ را باغبان سخت بست که هر کس نباید بر شه رود کز...
ضبط کن سه عضوخود را در سه جا تا به رنج وغم نگردی مبتلا ضبط کن دل را چو هستی در نماز تا نیفتد درخیالات دراز در بر مردم به هنگام سخن هم زبان را ضبط کن اندر دهن چشم راکن ضبط در خانه ک...
مرحبا ای ساقی فرخنده پی خیز واز مینا به ساغر ریز می ساغری ده تا دماغی تر کنیم پیش از آن کز چشمه کوثرکنیم ساقیا ز اندازه بیرون تشنه ایم ساغری در ده که افزون تشنه ایم مر مرا در ده می...
هر کس که نهاده داغ بر دل آسان کند او زخلق مشکل او مردخداست فیض از اوخواه زوپرس خبر که هست آگاه تعظیم بدونما که میر اوست زوجوی مددکه دستگیر اوست هرکس نشناسدش که ناچار از خانه گهی رو...
الهی ترحم به عبدالذلیل ذلیلم ما ای خدای جلیل لنا لیس فی الدار زادالثواب مگرفضل توگیرد از رخ نقاب همه رهروان وهمه گمرهیم نه گر رهنمایی کنی درجحیم نه عصیان اگر عادت ما شود کجا عین عف...
همان طایری را که خوانند بوم برآنندجمعی که مرغی است شوم شنیدم که مرغی است سعد ونکو که میبود درخانه ها جای او بسی انس با آدمیزاد داشت دل از وحشت مردم آزاد داشت به هرخانه گسترده میشد ...
الهی تو آگاهی از حال من به باطل تلف شد مه وسال من گر ازمن نیامد ثوابی به دهر به دوزخ مسوزانم از روی قهر غفوری وغفاری ای دادگر ز رحم ازگناهان من درگذر الهی مکن آنچه ما را سزاست بکن ...
یکی فرد وسه زوج لحیان بخوان چوشد عکس شد عتبه الداخل آن ز یک زوج وفردودو زوج دگر شود حمره عکسش نقی ای پسر شودنصره خارج دو فرد و دوزوج بودداخل آن زوج گیرد چو اوج ز دو زوج ویک فرد وزو...
یکی ریخت گندم به خاک زمین بشدآبیارش به صبح و پسین خویدی بشد سبز وپس خوشه کرد خزان ناگهان آمد وگشت زرد گرفتند داس از برای حصاد بشدجمع و زوخرمنی اوفتاد چوکوبنده خرمن آمد به کشت نکوبی...
مرد دهقان ریخت تخمی بر زمین آب رویش هشت در صبح و پسین چند روزی چون چنینکرد وگذشت کشت او رویید وناگه سبز گشت سبز گشت و خوشه کرد ودانه کرد شد زیاد وخرمن از هر سو فتاد خرمنش کوبیده گش...
شبی یاددارم که شمع و لگن بگفتندبا بی زبانی سخن من افتاده در پیش ایشان خموش بداده بگفتارشان گوش هوش لکنگفت با شمع روشن ضمیر که ای مجلس آرای میر وفقیر چرا سوزی اینسان به هر انجمن بگو...
ساقی از آن باده گلرنگ ده بر سر من دانش و فرهنگ ده در بر من از در یاری درا مست کن از باده گلگون مرا باده هی از ساغر خود ده به من میدهی ار باده ده اما به من چیست من ازمی به من اریم د...
خدایا چو بر لب رسد جان من شو آندم نگهدار ایمان من مرا بر پرد چون ز تن مرغ روح ز رحمت ده آندم به حالم فتوح برندم ز تابوت چون درمزار نظرکن به حال منخوار زار ترحم به حال من خسته کن ز ...
اگر که هیچ به دوران نه طاعت است مرا ولیک از توا مید شفاعت است مرا به روز حشر تویی شافع صغیر وکبیر ز لطف محو مفرما مرا ز لوح ضمیر به حق قاسم وعباس وا صغر واکبر مرا مساز فراموش در صف...
گویداعمش مکه میرفتیم ما منزلی را در دهی کردیم جا اندر آن ده میل گردش کردمی پس گذر در کوچه ای آوردمی درب خانه میگذشتم ناگهان یک زنی دیدم بهصد آه و فغان زار و رنجور وعلیل وکور بود کو...
مگرنه حدیث از رسول خداست که غیبت گناهش بتر از زناست کس ار بد و یا خوب خودداند او چه حاجت که از اوشود گفتگو به سیم ار بگوید کس این است مس ویا طاهری را بخواند نجس نه آنسیم بی غش چومس...
چوگل خیمه زن گشت در صحن باغ بر بلبل آمد پی مژده زاغ بگفتمش بده مژده گل آمده گه عشرت وعیش ومل آمده نگفتم چنین بی قراری مکن نگفتم شب و روز زاری مکن نگفتم شود بدر روزی هلال نگفتم پس ا...
یکی را که گفتند دارد گناه گرفتندناگه غلامان شاه نهادند زنجیر بر گردنش که شدخسته در زیر آهن تنش ندیدم به رخسار اوگردغم نه بشنیدم او نالد از درد وغم به خوشرویی وخرمی هر زمان همی گفتگ...
شبی رفت دزدی سوی خانه ای که چون مرغ پیدا کند دانه ای بسی جستجوکرد چیزی ندید ز بدبختی خویش شد ناامید ز گرما بر اوگشت غالب عطش که نزدیک آن شد که افتد به غش بیامد پی آب نزدیک چاه به چ...
من از زهدان گشته ام گر بری مبادا که ظن بد از من بری به من زاهدی گشته بی التفات مرا کرده چون شاه شطرنج مات یکی روز از من طلب کرد پول چوممکن نشد بدهمش شد ملول نه کم خواست تا ممکن آند...
اینحدیث از زید نساج آمده بر سر اهل خرد تاج آمده گفت کاندر کوفه پیری ز اهل دین بد مرا همسایه وعزلت گزین نه بدش شغلی نه باکس داشت کار کار بودش طاعت پروردگار جز به جمعه اندر ایام دگر ...
اگر خانه می خواهی از بهر زیست در اول نگه کن که همسایه کیست بخر خانه ای که ز همسایگان غنی تر توباشی فزونتر ز شان ویا آنکه ز آنها کنی کمتری چو باشی مساوی مشقت بری بکن بام برتر ز دیوا...
دل بلبل از وصل گل شاد شد زقید غم وغصه آزاد شد همی گفت پیوسته با قلب شاد که الحمد لله رب العباد ز دیدار روی گلم شاد کرد شدم لله الحمد فارغ ز درد ندانم چه سان شکر یزدان کنم چه سان شک...
الهی سزاوار ناریم ما ولی از تو امیدواریم ما دو چشمی که بینای انوار توست کجا کی سزوار او نار توست زبانی که از تو شده شکر گو کجا باشد آتش سزاوار او جبینی نباشد سزوار نار که بس سجده ا...