بخش ۸ - آمدن مردی برای کشتن مولای متقیان وچگونگی آن
گوید اصبغ شافع روز شمار حیدر صفدر شه دلدل سوار داشت اندرمسجدکوفه مکان در برش بنشسته جمعی دوستان کز درمسجد درآمد بی خبر مردی و او را به بر رخت سفر آمد وشه را برابر ایستاد گفت با او ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گوید اصبغ شافع روز شمار حیدر صفدر شه دلدل سوار داشت اندرمسجدکوفه مکان در برش بنشسته جمعی دوستان کز درمسجد درآمد بی خبر مردی و او را به بر رخت سفر آمد وشه را برابر ایستاد گفت با او ...
ای که مغروری به جاه ومال خود دل نسوزانی چرا بر حال خود هست جاه ومال همچون چاه ومار گفتمت از این الحذر ز آن الفرار بر سرت این حد غرور از بهر چیست در دلت این سان سرور از بهر چیست کن ...
اسیر دل کسی چون من مبادا به کس این دل چنین دشمن مبادا ندانم خود چه کرده ام با دل خویش که دارد قصد جانم از پس وپیش کند پیوسته از من گوشه گیری به روز عاشقی آرد دلیری رود بر دوش دلدار...
چو آشفته بلبل شد از گل خبر که در باغ بنشسته با کر و فر روان بی تأمل سوی باغ شد ولی با دلی پرغم و داغ شد که از روی گل سخت شرمنده بود چو درهجر اوتا کنون زنده بود نظر کرد بلبل چو بر ر...
به بلبل بیفتاد چون چشم گل همی ریخت برچهر خون چشم گل ز غیرت چنان آتشی برفروخت دلش سخت برحال بلبل بسوخت بدو گفت کای عاشق دلفکار که هستی چنین واله و بیقرار چسان بود درهجر من حال تو چه...
کسانی که قانع به نان جو اند به تخت قناعت چوکیخسرواند چو قیداست گندم مده دل به قید بخورجو مکش منت از عمر وزید نداری اگر قید گندم به دل نخواهی شد از کس به دوران خجل هنر چون به رنج اس...
یا خجسته قاصد ای باد صبا ای توپیک عاشقان با وفا یک زمان با من وفاداری نمای عاشقان خسته رایاری نمای از تو دردعشقبازان را دواست از تو عاشق را زجانان مژده هاست مونس شبهای بیداران تویی...
نمی دانم چه شور است این ز عشق دوست در دل ها که شیرین کام از او هستند مجنون ها و عاقل ها به خود گفتم زعشق آسان شود هر مشکلی دارم ولی دیدم که هر آسانم از او گشت مشکل ها کس اندر کشتی ...
قدم زد باز در برج حمل مهر جهان پیما مثال عاشقی کاندر بر معشوق گیردجا سراسر روی صحرا سبز وخرم گشته پنداری که فراش صبا گسترده فرش از اطلس ودیبا ز یک سو بر اشک افشان به سان دیده وامق ...
ای ز عشق تو در بلا دل من به بلا گشته مبتلا دل من دل به دل راه دارد از چه سبب ره ندارد دل توبا دل من شده بیگانه از همه عالم با توتا گشته آشنا دل من زآنچه با من جفا کنددل تو با تو دا...
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبری همرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری کافر شنیده ام که ندارد به خلد راه جا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری در آتشی و بر توگلستان شده است نار این بس دلیل اینک...
مشیر الملک از کین قوام الملک مرد آخر قوام الملک از کین باعث رنج و مماتش شد چو گفتندش سوی دوزخ بیا چون رفت از این عالم بیا دوزخ مشیر الملک تاریخ وفاتش شد ۱۳۰۱ قمری
از دست ظلم شمر ستمگر به کربلا گریان شدند مؤمن و کافر به کربلا هرگز کسی ندیده و نشنیده در جهان جوری که شد به آل پیمبر به کربلا پنداشتی قیامت کبری پدید گشت کافتاده بود شورش محشر به ک...
انبار دار صاحب دیوان کشیده تیغ خون ریزد از خلایق وباکش نه از خدا یا رب نجات ده به خلایق ز مرگ او یا رحم ده به صاحب دیوان به حال ما
از پریشانی من گر خبری بود تو را به من و حال دل من نظری بود تو را زنده گردم زلحد رقص کنان برخیزم بعد مرگ ار به مزارم گذری بود تو را به شبیه قد و رخسار بت من بودی به سرای سروچمن گر ق...
زمانه ای است که شادی به خلق گشته حرام حرام گشته ز غم زندگی به خاص و به عام زهر لبی شنوم زیر لب کشد افغان به هر دلی نگرم کرده رم از او آرام همی نه خلق جهان میخورند خون جگر خورندخون ...
مرده ای را به راه می بردند یادم آمد که مردنی هم هست گفتم ای دل به فکر رفتن باش تا کی از باده غروری مست گفت یادت اگر بود دیدیم مردن خویش را به روز الست ما به هر دم که می رود میریم ت...
چه سان از رخ دهم نسبت به ماهت توهستی گل چرا خوانم گیاهت به عالم چون تو نبود خوبرویی خدا از چشم بد دارد نگاهت توشاه کشور حسنی و باشد صف برگشته مژگانت سپاهت اگر سروی چه می باشد قبایت...
از بی وفایی یار دارم بسی شکایت کومحرمی که گویم در پیش او حکایت ای یار بر من زار رحم ورعایتی کن کز شاه بر رعیت لازم بود رعایت گفتم به دل میسر گردد وصال دلبر گفتا بلی نماید طالع اگر ...
دلا تا چند ابجد تا کی ابتث کتاب عشق را خوان یک دومبحث نشد حاصل ز لعل او جوابی به وضع ابجد و قانون ابتث نمی گردم به وصل اوموفق چو بدوح از عدد اندر مثلث چرا نامهربانی با من ای ما ه چ...
تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاج بگیر از همه دلبران عالم باج دلم پی طلب بوسی از لبت خون شد خدا کندکه نگردد کسی به کس محتاج سواد طره تو برده ز آبنوس گرو بیاض گردن تو طعنه می زند ب...
داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج برده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج خواب می دیدم شبی بازی به ز...
سر زلف تو می گردد به رخسار تو گاهی کج و یا بهر گزیدن می شود مار سیاهی کج چو طفل اندر گه تعلیم پیش اوستاد خود همی زلفت شود از باد گاهی راست گاهی کج بفگتم راستی نسبت دهم با مشک زلفت ...
زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنج به گنج راه نبرده است هیچ کس بی رنج به رنج و درد مرا صرف گشت عمر عزیز نشد نصیب که آید به چنگ من این گنج مرا قرار و دل و دین و عقل و هوشی بود ...