شمارهٔ ۱۰۷
دمید گل به چمن ساقیا بیاور راح صلاح من بود این تا تو را بود چه صلاح زمانه بر دل های ما ز غم زده قفل بگیر بهر گشایش ز جام می مفتاح قسم به جان تو فیضی که من ز می بردم نبرده زاهد از ا...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دمید گل به چمن ساقیا بیاور راح صلاح من بود این تا تو را بود چه صلاح زمانه بر دل های ما ز غم زده قفل بگیر بهر گشایش ز جام می مفتاح قسم به جان تو فیضی که من ز می بردم نبرده زاهد از ا...
اگر که تیغ کشی و کنی مرا مذبوح هنوز قوت جان و دلی و راحت روح وصال روی تو مشکل تر آمده است از این که وفق کس طلبد از مثلث بدوح تنم بخست و شد از چشم جادویت بیمار دلم شکست و شد از تیغ ...
گوید ار کس ز معجزات مسیح پیش لعل لب تو هست قبیح همه عضو تو دل برد از دست کل شی من الملیح ملیح من به وصف رخ توام اخرص در همه قول هایم ار چه فصیح می کند عمر جاودان به جهان پیش پایت ک...
به سویت از چه ز محراب می کند رو را مگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را چونیشکر ز قدم تا به فرق شیرینی بگویی ار همه تلخ وترش کنی رو را مه است منخسف است آفتاب منکسف است ویا حجاب به رخسار...
سال پارم بود یاری ماهروی ومهربان دشمن دین آفت دل شور تن آشوب جان با لب ومژگان وچشم وزلف وروی وقد او دل مرا آسوده بود از سیر باغ وبوستان پهن تر روش از سپر پر چین ترش زلف ازکمند راست...
یکی مور برد از ملخ تحفه رانی به پیش سلیمان به آن جاه و حشمت مبادا که آن مور شرمنده گردد از و شد قبول وبه اوکرد رأفت
چه خوردی که گشتی چنین ارغوان رخ بگوتا کنیم ارغوانی از آن رخ چو قد و رخت سرو ومه بود بودی گر این را چنین زلف و آنرا چنان رخ شفق لاله گون گشته از عکس رویت مگر دوش کردی سوی آسمان رخ ش...
دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخ از بردن دل افسوس وز رفتن وی آوخ هر کس که افتدش راه روزی به کوی آن ماه هم سال اوست فیروز هم فال اوست فرخ از شکل آدمی غم در شکل دیگرم کرد قد صانی...
تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخ به دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ ز کشته ها همی از بس که پشته ها سازی به هرکجا که گذر می کنی شود مسلخ رفو به چاک دل ما نمی شود جز این که گیری ا...
مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ بکن به شیشه می ریشه غم از بن و بیخ مگر نه چشم تومست است و کرده میل کباب دل مرا به کف آور بگیر از مژه سیخ منجم ابرو وچشم تو را بدیدوبداد خبر ز فتنه ک...
آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کرد بس که از چشم ولب اورا شکر وبادام داد یادم از گم گشته دل امد ز بس زلفش همی گاه یاد از شکل دالم گه از شکل لام داد در ازل کاشیاء را از هم نمی بودام...
دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد ناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد سوی اوگفتم نویسم شرح حالی تا مگر از غم هجرم رهاند سازدم از وصل شاد زآنکه صراف سخن اندر ترازوی بیان وزن مکتوبا...
هر قطره خونی که ز چشم ترم افتد نقشی است که از لعل لب دلبرم افتد گر دست دهد روی و لب دوست تمنا دیگر نه به فردوس و نه به کوثرم افتد مأیوسیم از بخت چنان است که گر یار باشد به برم کافر...
ز غم هر دم دل خون دیده ام خونبارتر گردد چوخونم کم شود از دل غمم بسیار تر گردد دلم چون چشم بیمار تو بیمار است و هر ساعت که بیندچشم بیمار تو رابیمارتر گردد مگر خورشید رخشانی که چشمم ...
تا رز آرد غوره وآن غوره تا انگورگردد چشم ها باید به راه انتظارش کورگردد خودگرفتم غوره شد انگور ناگردیده صهبا ترسم از این کو خوراک مور یا زنبور گردد خودگرفتم رفت آن انگور در خم تا ش...
زاهدا کم کن بلنداقبال را تکفیر و رد نام او راحرز کن چون قل هوالله احد با گلی ومی اگر گویی که ما دل بسته ایم توچرا دل بسته ای بر کبر وتزویر وحسد گر خدا جویی کندکس چه به کعبه چه به د...
ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو را کنی ز شانه پریشان چو عنبرین مو را به چهره یافتم از چیست خال مشکینت بلی درآتش سوزان نهند هندو را جهان چودکه عطارها معطر شد مگر توشانه زدی زلف عنبرین ...
نیست به جز ظلم کار صاحب دیوان لعنت حق بر شعار صاحب دیوان صاحب دیوان وحکمرانی در فارس بخت عجب گشته یار صاحب دیوان زیر وزبر فارس گر شود عجبی نیست از ستم بی شمار صاحب دیوان گر بشود کس...
قوام هیچ ندارد به دلمروت ورحم گمانش اینکه خداوندگار درخواب است نه آگه است و ندارد خبر ز کبر وغرور که روزگار چو روداست وعمر چون آب است
منجم گفتامشب مه قران با آفتاب دارد بگفتم یارم ار ساقی شود جام شراب آرد توگویی آتش عشق بتان آب حیاتستی که در پیری زلیخا را ز نوعهدشباب آرد دل مردوزن یک شهر از و در پیچ و تاب افتد دو...
خون به دل از بوی مویت نافه تاتار دارد نافه تاتار کی مشکی چومویت بار دارد خال رخسار تورا خوانم خلیل الله زیرا کاندر آتش رفته وآتش را به خودگلزار دارد ترک چشم مستت از مژگان به کف بگر...
دل من نه عزم باغ و نه هوای راغ دارد به خیال توهم از آن هم از این فراغ دارد بلی آنکه راست در بر چوتودلبری سمنبر نه به فکر باغ باشد نه خیال راغ دارد چوخط توسبزه هرگز به کدام راغ روید...
کسی که عشق ندارد چه درجهان دارد تنی که یار ندارد مگوکه جان دارد هر آن که گلرخی او را به بر بود شب وروز چه حاجتی به گل و سیر بوستان دارد اگر زعاشق صادق نشانه می طلبی قدی ز محنت وغم ...
نه مشک ختا بوی موی تو دارد نه ماه سما حسن روی تودارد نسیم سحر زنده ساز دلم را از آن روکه بویی ز موی تو دارد ز شیرین زبانی بسی ناله چون نی شکر هر دم از گفتگوی تو دارد به دل هر که را...