شمارهٔ ۱۲۵
چو لاله دل ز داغم لکه دارد بت من چون هوای مکه دارد رخش از بوسه ام گر پر کلف شد به رخ ماه فلک هم لکه دارد منقش شد رخم از اشک چشمم به مانند زری کوسکه دارد به عمرم در سراغ یار و غافل ...

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشتهاند. به گواهی تذکرهها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشتههای یونانی، عبری و سریانی را هم میشناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است. دیوان اشعار وی شامل حدود هجدههزار بیت است. به نقل از شعاعالملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرینتر میگفت». آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو لاله دل ز داغم لکه دارد بت من چون هوای مکه دارد رخش از بوسه ام گر پر کلف شد به رخ ماه فلک هم لکه دارد منقش شد رخم از اشک چشمم به مانند زری کوسکه دارد به عمرم در سراغ یار و غافل ...
نه ماهی چورویت زخط هاله دارد نه قندی چولعل تو بنگاله دارد که از رنگ ورویت خبر داده اورا که داغی ز عشقت به دل لاله دارد نه همسایگان خواب دارند ونه من دلم هر شب از غم ز بس ناله دارد ...
دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد یا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد نیز عاشق نبود هر که بودخونین دل یا به رخ اشک و ز سوز جگر آهی دارد صاف وشفاف نه هر دانه که شد باشد در نیست غواص هر آ...
هیچ مرغی در قفس چون منگرفتاری ندارد بختی مستی چومن هرگز گرانباری ندارد دلبری دارم تعالی الله که در حسن است یکتا دلبری دارد ولیکن رسم دلداری ندارد تا پرستارم شودبیمار گشتم همچوچشمش ...
شب از خیال روی توخوابم نمی برد در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور مست است ودست سوی کبابم نمی برد گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی گویا که شب ز هجر تو خوابم...
زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله را زن دوجام می که تا گیرد غم صد ساله را نوعروس باغ را با این سه بخشیده است زیب آفرین ها کرد باید صنعت دلاله را با وجود اینکه خود رویش چو روی دلبر اس...
آن یکی گیرد زنی از بهر مال و آن دگر کس زآنکه صاحب عزت است زن مگیر از بهر مال وعزتش کاین دو را گه فقر وگاهی ذلت است ای خوش آنکس کو دم از وحدت زند زن نگیرد مرد گر با همت است
آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد با خبر شد که به من عشق چه کرد عقل انداخت سپر دربر عشق گفت من با تونیم مرد نبرد ای که گفتی چه هنر داردعشق اشک را سرخ کندرخ را زرد چشم را تر کند ولب را خشک...
از غم تو بهدل ما گذرد آنچه از سنگ به مینا گذرد گذرد مژه ات از پرده دل همچو سوزن که ز دیبا گذرد شربتی هر که چشد از لب تو از سر نعمت دنیا گذرد به لبت سر زده خط آری مور نیست ممکن که ز...
دانی ای مه که ز هجرت چه به من می گذرد گذرد آنچه ز دی مه به چمن می گذرد آنچه بر زیبق و زر می گذرد از آتش به دلم از غم تو سیم بدن می گذرد به یمن گر گذر آری ز عقیق لب تو خون حسرت به د...
ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزد چو بیند می شوم آزرده طرح آشتی ریزد بود هوش از سرم صبر از دلم تاب از تن وجانم به می دادن چو بنشیند به رقصیدن چو برخیزد نمی دانم که در زلفش چه آ...
درخواب بسی آن پری آزارمرا کرد بخت بد من آه که بیدار مرا کرد گفتم که دلم هست بسی طالب دیدار بنمود رخ وصورت دیوار مرا کرد آسیمه سر ازچهره چون نار مرا ساخت آشفته دل از طره طرار مرا کر...
هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرد اشک چشمم را چنین سرخ ورخم را زردکرد مرد را پروای مردن نیست اندر راه عشق مرد می باید به درد عشق و خود رامرد کرد سودمندم نیست گلقندم دهی چند ای طبی...
به فصل گل می گلگون به جام باید کرد علاج غم به می لعل فام باید کرد مدام چون یکی از نام های باده بود به جام پس میگلگون مدام باید کرد شراب خواره اگر خون اومباح بود بگوبه شیخ که پس قتل...
جان و دل گفتند جانان قیمت یک بوس کرد من دل وجان دادمش آخر مرا مأیوس کرد هرکه بر رخسار دلبر زلفمشکین دید گفت پادشاه زنگ کی تسخیر ملک روس کرد خونش روش تر خویشتن را در روش از کبک ساخت...
آن پری دیوانه ام اول ز روی خویش کرد آخرم آورد و زنجیرم به موی خویش کرد حاجتم بر مشک وعنبر نیست دیگر ز آنکه او بی نیاز از عنبر ومشکم ز بوی خویش کرد در وجود جوهر فرد اشتباهی داشتم ثا...
آشفتگی زلف تو آشفته ترم کرد لعل لب میگون تو خونین جگرم کرد از روز ازل دهر به شور و شرم انداخت تا از عدم آورد وز جنس بشرم کرد من از همه اوضاع جهان آگهیم بود عشق تو بدین گونه ز خود ب...
به ما روز آور ای مه امشبی را که سازیم از تو حاصل مطلبی را چه جای زر دهم جان گر فروشند وصال چون تو سیمین غبغبی را سپاس ومنت ایزد را که فرمود نصیب ما چوتوخوش مشربی را نه کس روزی چو ر...
درحیرتم زحال قوام وز کار چرخ روباه لنگ بین که چه سان شیر گشته است تنها قشو نگشته قلمدان همی به فارس ساطورها نگر که چو شمشیر گشته است
رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد چه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد عزم کرده است همانا که کندتعمیرم ورنه از ریشه سبب چیست که ویرانم کرد نه من از گردش ایام پریشان شده ام که پری...
شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت دل شیر گیر بود که ...
در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکرد کی غم دل پیش او گفتم که غمخواری نکرد کی به اوگفتم که بیمارم چو چشمت از غمت کو به بالینم نشدحاضر پرستاری نکرد کی به اوگفتم که از هجرت دلی دارم خرا...
پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد گفت آن زمان که از رخ آن مه نقاب گیرد گفتم به خواب کز چیست نایی به چشم من گفت این خانه سیل گیر است ترسم که آب گیرد گریان ترم نموده است پستان یار آری بار...
دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسد بلی هرکس ندارد دل چو بیندمار می ترسد مکن زاری دلا اندر بر چشم سیاه او که گر آواز زاری بشنود بیمار می ترسد ز بیم آن زلف لرزد پیش چشم وابروی جانان بلی ...