غزل شمارهٔ ۱
به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکل ها خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دل ها مخسب ای دیده چون نرگس به خوش خوابی و مخموری که شب خیزان همه رفتند و بربستند محمل ها دلا در دامن پیر مغا
۱۷۸ شعر از ابن حسام خوسفی
به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکل ها خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دل ها مخسب ای دیده چون نرگس به خوش خوابی و مخموری که شب خیزان همه رفتند و بربستند محمل ها دلا در دامن پیر مغا
ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک ما بر باد داده آتش عشق تو خاک ما صد دل فدای چاک گریبان و دامنت آخر بپرس حال دل چاک چاک ما آتش گرفت سینه ز سوز درون من اندیشه کن ز سوز دل دردناک ما همچو
دانی چه گفت سالک خمار خانه دوش بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی صوفی شو و ز راه صفا درد ما بنوش یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند یا یاد دوست کن به زبا
بیا که مجلس انس است و دلستان جان بخش همی کند ز گلزرا قدس ریحان بخش بیا که هدهد هادی به لحن داوودی حدیث می کند از منطق سلیمان بخش آیا رسیده به سر چشمه ی زلال وصال به عاشقان جگر تشنه
مرا به قبله ی روی خود آشنایی بخش زهر چه غیر تو باشد مرا جدایی بخش هوای عشق تو بر سر زد این هوایی را هوای های هویت بدین هوایی بخش ز ظلمت شب یلدای زلف خویش مرا به نور طلعت رخشنده روش